و اما این وبلاگ برای همه که دوستشان دارم .هر چیزی در این وبلاگ شاید که اشتباه باشد!

 

 

اینکه هیچ آدم حسابی تا بحال عاشقم نشده شاید اصلا ربطی به اسمم داشته باشد چون تا به حال هیچ خواننده و شاعری هیچ معشوقه ای بنام عطیه نداشته که آهنگی شعری از خود درکند،توی هیچ فیلمی اسم نقش دختری که یک پسر درست و حسابی عاشقش میشود هم عطیه نبوده،نام هیچ کدام از خیابان ها وکوچه های تهران هم عطیه نیس

تا چند سال پیش که منیره یک ایمیلی به من زد و این عکس توش بود خیلی خندیدم ،اون روز فهمیدم ما عطیه ها خیلی هم کم طالع نیستیم .حالا شده شاگرد مغازه پدرمان اما بلاخره یکی هست که عاشقمان شود

 دیروز کلا نظرم عوض شد،اینکه یک کارخانه نوشیدنی بنام عطیه هست

ینی ما خیلی جای پیشرفت داریم !

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:29 | لینک  | 

 

و چند روزی در کوهستان!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 15:48 | لینک  | 

 

 

نرود میخ آهنین در سنگ !

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 0:53 | لینک  | 

 

 

ما هر روز خیلی رلکس از خواب بیدار میشویم و به ساعت اتاق که عقربه ساعت شمارش 12 درجه جلوتر از ساعتهای معمولی ست دقت میکنیم تا بلاخره پی ببریم که ساعت چند است.احتمالا هشت و خورده ای .بعد بلند میشویم دانه دانه بالش ها و پتوها را در کمد رختخوابی قرار میدهیم .چادر گل گلی هایی که با آنها نماز میخوانیم را گوله کرده و درگوشه سمت راست کمد مادر و پدر پرت میکنیم .سپس دانه دانه رخت های وسط وگوشه اتاق را برداشته ،بو میکنیم که یک وقت خدایی نکرده لباس تمیزی را در ماشین رخت شویی نیندازیم،اگر در چند روز اخیر محیا اینجا بوده باشد ماشین رخت شویی تا خرخره پر است ،اینکه اگر لباس ها را روی رخت آویز پهن کنیم بوی باقالی میگیرد .و اینکه حالش را نداریم به پشت بام ببریم مربوط به مرحله آشپزخانه است به همین خاطر شرحش نمیدهیم .رخت های تمیز را هم بر حسب حال اون روزمان یا تا کرده یا در کمد شخص مربوطه پرت میکنیم.

در این مرحله اتاق تغییر محسوسی میکند و رسیدگی به کلیات به پایان میرسد .

سپس روی میز را مرتب میکنیم کرک مو جمع شده توی برس را بر میداریم .دقت میکنیم مو مال چه کسی ست جلوی اسمش ضبدر میگذاریم .در کرم ضد آفتابی که خواهرمان در ثانیه های آخر رفتش به سر کار استفاده کرده را میبندیم .به آشپزخانه رفته یک پلاستیک برداشته و دستمال کاغذی های استفاده شده آن یکی خواهرمان را از گوشه اتاق ،روی میز زیر پنجره ،کنار تلوزیون ،کنار لپتاپش و بطور خلاصه از اقصی نقاط منزل جمع آوری کرده و در پلاستیک میریزیم .در این مرحله که بسیار خر کیف شده ایم و در خیال خام که بلاخره مرتب کردن اتاق به پایان رسیده .یکی از ساختمان سازی های ارمیا که رنگ گل های فرش بوده و ما متوجهش نشدیم زیر پایمان میرود و تا عمق جانمان را میسوزاند،کلی با خودمان نسبت به او ابراز علاقه میکنیم و میگوییم قربونش بگردیم زشت بوگندو بی تربیت خاله !

اگر آن روز، روز شانس من و خودم باشد ماشین ظرفشویی جا برای چندتا بشقاب سحری دارد و ما فقط مجبوریم چندتا قابلمه بشوریم .در غیر اینصورت ابتدا خودمان را فحش میدهیم که چرا دیشب ماشین را روشن نکرده ایم سپس به کشور سازنده ،تکنولوژی و همه کسانی که دست در اینکار دارند که قابلمه های ما در ماشین جا نشود فحش میدهیم .توجه بفرمایید که ته قابلمه را به آرامی و بی صدا سابیده تا پدر که پاسی از شب را در مسجد گذرانده و مادر که دیشب اصلا خوابش نبرده بیدار نشوند.

 پس از شستن سینک و یکی کردن زباله ها ،گامی به سمت چپ برداشته و روی کابینت زیر سماور زنگار چایی آخرین نفری که چایی خورده را دستمال میکشیم که پاک شود .سپس غذاها را از روی میز برداشته و پازل اینکه هرکدام را کجای یخچال بگذاربم تا جا شوند را حل میکنیم .عسلی که بابایی سحر خورده کش کرده روی میز و نوچ شده است .لازم است که روی میز را اسکاج کشیده سپس دستمال نم دار بکشیم .چشممان به اجاق گاز میافتد و یادمان میاد که دیشب در حالیکه محتوایات قابلمه گنده را به قابلمه کوچک انتقال میدادیم تا در یخچال جا شود گند زده به روی اجاق گاز !

پس از تمیز کردن اجاق گاز و  اتمام این مرحله ،آشپزخانه قیافه آشپزخانه عادی را پیدا میکند .

ساعت نزدیک به یازده.

لازم بذکر است که این برنامه برای روزهایی ست که سرمان را بالا نگاه داشته و هیچگاه روی فرش را نگاه نکردیم که ببینیم چقد آشغال دارد .در صورت افتادن نگاه ناگهانی به زمین و متوجه آشغالهای روی فرشها شدن، جارو برقی کشیدن را هم اضافه کنید!

بعلت زیغ وقت ادامه برنامه روزانه بنده به پست های بعد موکول میشود

خدا یارو نگهدارتان !

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:34 | لینک  | 

 

بنام خدا

 

بین تمام گروههایی که توی وایبر عضوم ،از گروه فک و فامیل های اینوری درجه 1 و 2 گرفته تا چندتا گروهی که بچه های ریاضی دانشکده برای رو کم کنی از هم درست کردند و از صبح جک لری و ترکی میفرستند و به قیافه یا سن و سال فلان مسئول میخندند یا عکس فلان بازیگر را در برزیل پخش میکنند

جای یک گروه خالی بود

دیروز یک گروه جدید درست کردم، گروه همکلاسی هایی که من با آنها بهترین روزهای زندگیم را در مدرسه گذراندم.

یک گروه با یک عالمه بو !

یک گروه با بوی همه چیزهای خوب!

بوی روزهای خوب نوجوانیم، بوی دلهره های خاص مدرسه از لو رفتن موبایلهایمان گرفته تا ناخنهای بلندی که صبح های شنبه نشان میدادیم.

بوی تراس طبقه دوم و توت هایش ،بوی کنسل کردن امتحان ها، بوی پیچاندن ،بوی کپ زدن تمرینهایمان، بوی اتاقک تخت دار جلوی نمازخانه ، بوی دروازه ای که برای ما حکم بهترین میز ناهارخوری دنیا را داشت.

بوی جشن هایی که صرفا برای گرفتن وقت کلاس خودمان را به آب و آتیش میزدیم و میگرفتیم.

دیشب دلم گرفته بود اما قاه قاه از تمام حرفهایی که بین این گروه رد و بدل میشد میخندیدم ، دیشب دلم گرفته بود از آن دل گرفتنهای خوب ، از آنهایی که اشک آدم را در می آورند ولی آدم نمی تواند بیخیالش شود.دلتنگی برای آدمهایی که دوست داشتنشان واقعی تر بود ،مهربانیشان واقعی تر بود ،اصلا وجودشان توی زندگی آدم واقعی تر بود .

کاش میشد این بو را برای روزهای تنهایی برای روزهایی که دنیا با آدم سر ناسازگاری دارد ریخت توی شیشه و ذخیره کرد .

کاش ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:23 | لینک  | 

 

 

بنام خدا

 

یک روز با مهشاد رفته بودیم بیرون ، من دنبال کیف پول درازی بودم که موقع باز شدنش صدای تق میداد و اونروز کلی خندیدیم ،به اینکه من خلم که روی چنین چیز مزخرفی که هیچ تاثیری توی زندگیم ندارد و خیلی هم توی بازار کم است کلید کردم !کلی گشتیم هیچ چیز به درد بخوری هم گیر نیاوردیم،آخرش ترجیح دادیم برویم یک جایی بشینیم

همه اینها به کنار این یکی را یادم نمیرود

رفتیم کافی شاپ معروفی که توی تجریش هست و من یکی از پست های وبلاگم را برایش خواندم.باورتان نمیشود که اوگریه کرد !گریه که نه! بهتر است بگوییم یکجور خیلی ملیحی اشک  توی چشمانش جمع شد  !!

 اونروز فهمیدم خاله مریم راست میگوید که هر شعری را باید با صدای شاعرش بشنوی تا بتوانی ارتباط برقرار کنی!

اونروز فهمیدم باید به این هم فکر کنم که  نوشته هایم ممکن است یک نفر را تحت تاثیر قرار دهد

همانروز تصمیم گرفتم که خیلی غمگین ننویسم آخر خواننده های بخت برگشته چه گناهی دارند که بیایند وبلاگ من را بخوانند و حین خواندن هی مشکلاتشان  روبه روی چشمشان رژه رود

شما هم دارید به تصمیمی که من هیچ وقت اجرایش نکردم میخندید!

اما شاید باورتان نشود تمام امروز را داشتم زور میزدم تا یک پست شاد بنویسم و غم و غصه هایم را به دیگران منتقل نکنم

یک دوستی توی دانشگاه داشتم که هر وقت مرا میدید که دارم غش غش توی سالن میخندم یکجورهای ناجوری میزد تو حالم و میگفت که از شادی های من میفهمد که حال گرفته ای دارم !

.

.

.

بی!

"بیحوصله ام" !

شاید اصلا بشود گفت "بی هدفم"!

یا هر واژه ای که بنظرتان زیباتر است برای من فرقی نمیکند! مثلا " خسته ام "

چندروز پیش تلوزیون داشت سوییس را نشان میداد،زیبا بود خیلی!! تصمیم گرفتم نصفه شب که پامیشم از خدا بخواهم بروم سوییس !نصف شب پا شدم و با اینکه یادم بود از خدا نخواستم بروم سوییس ،نه بخاطر اینکه آدم شدم !نه !حوصله زندگی را نداشتم برای من سوییس و ایران یا یک ایالت پیزوری در آمریکای جنوبی فرقی نداشت

قبلن ها که کارهای خانه را میکردم از خدا میخواستم یک شوهری بکنم که یک کلفت بگیرد تا حداقل کارهای خانه خودم  را نکنم اما امروز با اینکه از مرتب کردن همیشگی  اتاق حالم بهم میخورد اما چنین آرزویی نکردم

حالا شما شاید خیلی بزرگ باشید و به دعاها و آرزوهای من بخندید

اما من نه برای شوهر کردنم، نه برای سوییس رفتن یا ارشد قبول شدن ، نه برای اینکه فلان درسم را پاس شم یا حداقل این ترم مشروط نشوم هم دعا نکردم  

من دیشب، نه از شب اول قبر، نه از عاقبت بخیر شدن و هر دعایی که شما میدونید و به اون دنیا مربوط میشود هم حرفی نزدم  

راست راستش دیشب اما خالی نبود  الکی یک دعاهایی کردم ،یک چیزهایی هم گفتم بی آنکه از ته دل بخواهم ،خدا هم که میفهمید ،داشتم دعا میکردم که خندیدم نصفه شبی خندیدم که دارم دروغکی دعا میکنم بعد یادم افتاد که حوصله خندیدن به چیزهای بیخودی را ندارم بیخیال خودم شدم و برای آدمهای دیگر دعا کردم...با احتمال اینکه آنها حوصله زندگی و آدمهایش را داشته باشند !

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 20:35 | لینک  | 

 

بنام خدا

 

 

ممکنه یه روزهایی توی سرنوشت شما باشه که وقتی همه شمارو میبینند به شما تسلیت بگن و شما خیلی آروم از اونها تشکر کنید

ممکنه یه روزهایی توی سرنوشت شما باشه که دیوار آجرنما خونتون پر از پیام تسلیت باشه 

ممکنه یه روزهایی توی سرنوشت شما باشه که کنار همه فکرهایی که صبح با اونها بیدار میشید و با خودتون اینور و اونور میبرید داغ از دست دادن عزیزانتون حمل کنید

.

.

.

 

مادربزرگ...

مادربزرگ رفت ...

مادربزرگ تنها رفت ...

مادربزرگ آرام رفت ...

و مادر بزرگ ما ،همانکه برایمان از درخت انجیر خانه اش سطل سطل انجیر میاورد بی آنکه باغچه خانه اش را ببیند، رفت ...

مادر بزرگ ما همان که 4 سال روی تخت خوابید ...4 سال !!! ..ما با اعداد بازی میکنیم چه کسی میفهمد 4 سال روی تخت خوابیدن یعنی چه ؟

مادر بزرگ ما همانکه ما 4 سال وجودش را داشتیم و بی آنکه درس و حسایی درکش کنیم ،حرفهایش را قضاوت میکردیم ...رفت ...

مادر بزرگ همان که از تنهایی میترسید ...تنها رفت ...

مادر بزرگ بی سر و صدا رفت... بی آنکه حرفی بزند و یا جمله ای را  به ما گوشزد کند ...

تنهای تنها

دور از همه 

بعد از 4 سال بیماری

رفت !

و 4 سال امتحان همه ی ما تمام شد ...امتحان همه ی ما ....تمام ....

و بابا ، بزرگ شد !بیش از پیش ...بزرگ

و حالا بابا خسته تر از همیشه است و نشسته تیک میزند تا برای مراسم مادرش چیزی از قلم نیافتد

سفارش حلوا 

هماهنگی با مداح و سخنران 

تاج گل 

و .... و ...و...

 

چه کسی فکرش را میکرد ؟

 

و ما 3 روز است که داغ از دست دادن او را تحمل میکنیم ، لباس های مشکی میپوشیم و آرام حرف میزنیم و برای مادربزرگی  که نمی توانست حرکت کند صلوات میفرستیم و فاتحه میخوانیم و به یاد تمام رنجهایش گریه میکنیم

و  حالا او در کنار شهیدانش آرمیده و  شاید خدا بعد از آن همه سختی و درد به او دو بال داده تا بجای همه راه نرفتنهای این 4 سال پروازکند ...

 

روحش شاد !

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:11 | لینک  | 

 

بنام خدا 

من همیشه باید سعی کنم همه را درک کنم....

این روزها اوضاع یکمی ابری هستش...

و من خودمو بر میدارم و میذارم جای یک نفر دیگه ...

این روزها خودمو میذارم جای یک دانشجوی شهرستانی که خونه مادربزرگش زندگی میکنه و کلی امتحان داره درعوض خونه مادربزرگه هم کلی مهمون هست ،خودمو میذارم جای تازه عروس دست و پا چلفتی که باید واسه خونواده شوهرش غذا درست کنه ،خودمو میذارم جای تک فرزندی که مادرش مریضه ،خودمو میذارم جای کسی که ی بابای غرغرو داره یا مامانو باباش باهم جر و بحث دارن و مجبوره خونه مادربزرگش بمونه و ....خودمو بر میدارم و میذارم جای کسی که هیچ کسیو نداره 

تا فکر کنم چقدر راحتم و فکر کنم واسه مبارزه  برای زندگی به ابزار کمتری احتیاج دارم....

با اینکه خودم خیلی هم خوشش نمیاد اما من بهش محل نمیدم واسش تعریف میکنم از جبر ،اجبار ،مجبور و تمام هم خانواده هاشو بهش میگم ...با اون در مورد تحمل صحبت میکنم 

و صبر 

.

.

.

باید فکر کنی کجای زندگی ایستاده ای

.

.

.

.

امیدوارم خدا به هممون لطف کنه تا  از این به بعد تقدیر با برنامه های ما جور در بیاد 

اعیاد مبارک !

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 20:53 | لینک  | 

 

 

اینکه ما یه کلمه هم ترکی بلد نیستیم،اصلا خنده دار نیست !

قسمت خنده دار داستان این است که، این همه کنسرت خواننده پاپ و سنتی فارسی زبان که خیلی هم با صدایشان حال میکنیم هست اما ما با وجود همه اینها میرویم بلیط قسمت وی آی پی یک کنسرت آذری را میگیریم!

خنده دار تر از همه این ها این است که موقع همنوایی با خواننده با اینکه یک کلمه هم نمیفهمیدیم و نمیتوانستیم درست و حسابی تلفظ کنیم ،باز هم همنوایی میکردیم !

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:39 | لینک  | 

 

 

يَا إِلَهِي لَوْ بَكَيْتُ إِلَيْكَ حَتَّى تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَيْنَيَّ

اي معبود من، اگر چندان بگريم تا پلکهایم فرو بريزد

وَ انْتَحَبْتُ حَتَّى يَنْقَطِعَ صَوْتِي

و چنان با صدا بگریم تا دیگر صدایم در نیاید

وَ قُمْتُ لَكَ حَتَّى تَتَنَشَّرَ قَدَمَايَ

و چندان بر درگاهت بايستم كه پاهايم ورم كند و از کار بیافتد

وَ رَكَعْتُ لَكَ حَتَّى يَنْخَلِعَ صُلْبِي

و آنقدر پيش تو كمر خم كنم كه تا ستون فقراتم قطع شود

وَ سَجَدْتُ لَكَ حَتَّى تَتَفَقَّأَ حَدَقَتَايَ

و آنقدر به سجده روم كه چشمانم از حدقه بيرون شود

وَ أَكَلْتُ تُرَابَ الْأَرْضِ طُولَ عُمُرِي

و در همه‌ي عمر جز خاك زمين نخورم

 وَ شَرِبْتُ مَاءَ الرَّمَادِ آخِرَ دَهْرِي

و پيوسته تا واپسين روز آبِ خاكستر نوشم

وَ ذَكَرْتُكَ فِي خِلَالِ ذَلِكَ حَتَّى يَكِلَّ لِسَانِي

و آنقدر نام تو بر زبان آورم كه زبانم از کار بیافتد 

ثُمَّ لَمْ أَرْفَعْ طَرْفِي إِلَى آفَاقِ السَّمَاءِ اسْتِحْيَاءً مِنْكَ

آن گاه از خجالت تو سر به آسمان بلند نکنم

مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِكَ مَحْوَ سَيِّئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَيِّئَاتِي .

باز هم سزاوار آن نخواهم بود كه حتي يك گناه از گناهانم را بيامرزي.

 

 

فرازهایی از دعای شانزدهم صحیفه سجادیه

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 8:14 | لینک  | 


بنام خدا 


برای تو با محیا میروم از دوشنبه بازار نزدیک خانه یک زیر شلواری D-: میخرم 

برای تو...

برای تمام این روزها و روزهای قبل و روزهای آینده که تو صبوری میکنی با زندگی ...صبوری میکنی با ما ...صبوری میکنی با درد ها و غر غر های مادربزرگ ...

 برای تمام نیمه شب هایی که از خواب پا میشم و میبینم تو داری نماز میخونی 

برای تمام صبح هایی که بلند بلند با صوت قرآن میخونی 

برای تمام لحظه هایی که شیطنتهای ارمیا و محیا را میشنوی و ذوق میکنی  

برای وقتهایی که توی محلمان دعوا میشود و همه می آیند سراغ تو ...تا ختم قائله

برای روزهایی که میرفتی دانشگاه و من به همه پز میدادم 

برای روزی که رفتی روی سن و همه از تو تعریف میکردند و من لقمه لقمه به غرورم اضافه شد 

برای روزهایی که بازنشسته شدی و من میدیم که روحت هر روز بزرگتر میشود و پر وسعت تر 

برای همه روزهایی که تو در خانه بودی ...برای همه روزهایی که ماموریت بودی ،جبهه بودی ...برای همه روزهایی که بودی و نبودی 

حتی برای لحظه هایی که حوصله نداری...

حتی برای وقتهایی که میبینی حواسم نبوده و شیر آب دستشویی را محکم نبستم  و تو غر میزنی که توی سربازخونه ها هم دیگر اینطوری نیس

حتی برای وقتهایی که ازم میپرسی پول دارم یا نه !که اگه بگم پول دارم دیگه بهم پول ندی تا ولخرجی نکنم

حتی برای وقتهایی که لباس هایی که خریدم را نشانت میدهم و تو دعوا میکنی که چرا انقدر گران و بعد میگی آدم باید میش باشه تو پشم خودش 

حتی برای لحظه هایی که کنترل تلوزیون را با خودم می آورم توی اتاق و یادم میرود کجا گذاشتمش و تو غر میزنی که آخه چرا با خودت میاریش تو اتاق 

و برای روزهای جمعه که تلوزیون فتیله پخش میکند و تو مرا صدا میزنی که بیا داره رفیقاتو نشون میده 

برای ....

برای..

برای

.

.

.

بابا نه فقط برای همه اینها ،برای خیلی چیزهای دیگر هم، خیلی دوستت دارم !



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 23:32 | لینک  | 


این پست صرفا جهت یادآوری اینکه من عنوان پدر لاغرهای جهان را گرفته ام  نوشته شده 


کادو روز پدر فراموش نشود

لطفا !



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:16 | لینک  | 

 

 

به نام خدا

 

امروز خیلی قصه برای نوشتن دارم... خیلی زیاد...و یکیشو انتخاب میکنم تا مغزم را خلوت کنم

نشستم و غروب است ... و ادم دلش غروب که میشود میگیرد بی شوخی هر کجا که باشد!!!! ... نه همه ی غروب ها بعضی غروب ها...!!!

 بعضی غروب ها ادم مینشیند و از همصحبتی و چای خوردن یا میوه و حرف زدن از اتفاقاتی که تجربه کرده است  امروز ...لذت میبرد ....و بعضی غروب ها ادم با دیدن ی فیلم یا برنامه تلویزیون روحیه اش عوض میشود و کلا نمیفهمد که روز خودش را دارد میبازد به شب....

و من امروز به تو زنگ زدم.......

امروز با تو حرف زدم...

و بعد نشستم که غروب را تماشا کنم با چشم های نمیدانم چرا خیس!!!!

شاید یادم امد که روزها چه زود میگذرد 

یادم میاید  تمام روزهای با هم بودنمان را ،قرارهایمان زیر برج ،راننده تاکسی خط آزادی هفت تیر که حال من را از تو پرسیده بود ، آبپاش سرخابی مغازه سر وصال ،صندلی ویژه مان در پارک لاله که تکان میخورد،غلط املایی های کاتالوگ فضای سبز مگامال ،قلقلی های سیاه جزوه های من ،توت های سازمان آب ،روزی که توی کوچه نونوایی خواستیم زنگ خونه ها رو بزنیم و فرار کنیم تو گفتی این کاره نیستی !اصلا بزرگداشت استاد کسایی توی نگارخونه  پارک لاله چی !؟یادت هست  ؟هیچکس را نمیشناختیم رفتیم بین اونها  که قیافه شان خیلی فرهیخته میزد ،کلی خندیدیم عین خل ها...همه ما را خیلی نگاه میکردند، صندوقدارهای فروشگاه رفاه هم..ما خیلی میخندیدیم ....

ما الکی خیلی میخندیدیم

و شاید ما حالا کمی بزرگ شده ایم ...کمی خل نیستیم...آرامتر میخندیم و کمتر

انگار غروب امروز مرا جای خیلی ها قرار میدهد ...خودم را جای تو میگذارم ...

غصه ام میشود برایت ...

من سهم کوچکی از روزهای تو را داشتم  ..شاید

شاید یک هزارم ...

 و من امروز حس  یک هزارم را درک کردم ... و برای یک هزارم، صد تا اشک ام ریخت...

اشکم به دست خودش ریخت من هیچ کاری نکردم نترس دلم تنگ نشده است...فقط جای تو بودن برایم خیلی گنده بود در توان ام نبود که فکر کنم  

وای من چرا به اینجا رسیدم....

 و دنیا زیادی وحشی ست

کسی به من نگوید که وحشی نیست ... هست ...

تو چقدر بزرگ شدی حالا و من ندیدم ات....

و حالا فکر میکنم به چند ماهی که پیش هم بودیم به سال نکشید شاید .... و من  این حس را دارم وای به حال تو!!! دروغ میگویم که من درک میکنم .... یک چند هزارم یا چند میلیاردم  که نشد درک

مردم  استخوان  آب میکنند در این دنیا

وای من چرا اینطور شدم.... چه بی جنبه ام من!!!

آخر ما با هم میخندیدیم و  از این حرف های جدی نداشتیم  که...

 و من امروز حرف های جدی را با تو زدم....و میگویم چه خبر

سلامتی فقط همین....

و بعد میگویم من چه کاره ام در این دنیای بزرگ ...

و من هیچ... من فقط یک دختری هستم که نشسته ام و غروب را نگاه میکنم ...

فکر کردم ی کم از تو سهمی دارم... یک کوچک...و همین اشک م را ریخت...جای تو بودم و اشکم ریخت

وقتی خودم هستم با تمام ابعادم با تمام کسری ها و یا زیادی هام... با نگاه خودم و دوست داشتن های خودم ... و حرف های کوتاه و یا بلند خودم... خوشحالم امروز بستر از قبل  طبیعت را لمس میکنم و قلب ام از این همه آفرینش این همه نظم فشرده میشود ... از این همه حس ... زیباست ... و دوست داشتن زیباتر...و دوست داشته شدن....

من مطمئنم که انسان با رنجهایش بزرگ میشود و شاید تو حالا خیلی بزرگ شدی ...

خوش به حالت !

شب میشود ...من نمیدانم باید مینوشتم اینها را یا نه... باید مینوشتم که غروب تمام شود ....و شد...

 

 

.....

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود...

من به تو گفتم خدا با ماست و حواسش به همه چیز هست

او از همان بالا یا یا شاید همین بغل نگاهمان میکند ...نگاهمان میکند که بغضهایمان را فشار میدهیم ...

و برای ادامه زندگی مبارزه میکنیم ...

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:6 | لینک  | 



اگر یک روزی دیدید یک دختر تنها ،که همیشه خدا پایین چادرش خاکی ست و کل جاروکش های این مملکت به خاطر سبکتر کردن کارشان دعایش میکنند.قدم میزد ،قدم میزند و یهو میرود توی یک نشستی مینشیند ،که همه بچه های علوم انسانی اعم از حقوق ،علوم سیاسی ،ارتباطات، ادبیات یا شاید هم تاریخ و فلسفه و نمیدونم دیگر چی چی هستند .همانهایی که با کلاس ترین چیزی که از ریاضیات خوانده اند لگاریتم است .

 پیش همه آنها ، خیلی شیک و تمیز کتاب سیستم های دینامیکی اش را باز میکند و به آخرین پیکره فازی که کتاب کشیده و از آن سر در نیاورده فک میکند ،توام با گوش سپردن به حرف های خانوم دکتر جرم شناس پشت بلندگو و هی احساس خفن بودن بهش دست میدهد انقدر که توی خفن بودن خودش گم میشود و متوجه نمیشود توی اون جمع بسی جدی چند دقیقه ایست pou تبلتش صدایش در امده که من گشنمه !

شک نکنید اون منم !



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:21 | لینک  | 



يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ

ای کسی که برای هر خیری به او امید دارم.



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:8 | لینک  | 


یک عصر جمعه غم انگیز

یک شعر عاشقانه را قورت میدهم 

آخر

شعر آدم به درد کسی نمی خورد 

دردی را دوا نمی کند 

کاری را پیش نمی برد 

شعر آدم باید توی دلش بماند 

خاله مریم می گوید شعرها زائیده می شوند 

اما 

حالا 

من 

دیگر 

شعر نمی گویم


نوشته شده توسط عطیه در ساعت 18:36 | لینک  | 


بنام خدا 


و انسان مجموعه ای از گل است که به آسانی خرد میشود 


دوست نداشتم امروز چیزی بنویسم...نمیخواستم تا روز مادر این وبلاگ رو به روز کنم...اما ....نوشتن اتفاق بزرگیه برای من ...اتفاق بزرگی که اتفاقهای بزرگ دیگرو کوچیک میکنه 

و تو امروز باز هم حالت بد شد و من نمیدونستم باید چیکار کنم ..نمیدونستم باید به کدوم دکتر زنگ بزنم ...نمیدونستم باید الان چی بدم بخوری تا خوب شی ..نمیدونستم باید چه دعایی بخونم تا خوب شی ..نمیدونستم باید چه رمزی بلد باشم ...

نمیدونستم و ندوستن خیلی دردناکه 

مثل اون روزها که بیمارستان بودی و من نمیفهمیدم که تو گریه میکنی ..من نمیفهمیدم روی اون ال سی دی ها کنارت چی نوشته ..من نمیفهمیدم ای اف که دکتر میگه چیه... من نمیفهمم که تو همیشه یه چیزی مثه مگس جلوی چشمت میبینی یعنی چی...من نمیفهمم وقتی میگی سرت گیج میره دقیقا چه اتفاقی میافته ...

.

.

.

.

.

و انسان گلی ست که اونو شکل دادن و بدبختانه خشک کردن ...تا شکننده بشه... 

تو حالا مثلا خوابیدی اما من میدونم تو حواست به قابلمه سوپی که گذاشتم روی گاز ، من میام توی اتاق تا تو صدای شکستنمو نشنوی ....

چون انسان گلی ست که اونو شکل دادن و بدبختانه خشک کردن ...تا شکننده بشه...

ما همه از جنس همیم اما صدای شکستن همو نمیشنویم ...دردناکه و غم انگیز ...



دیگه نباید زیاد نوشتنمو طول بدم ..زیاد نباید شکستنمو بروم بیارم ...



"و ما از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می‌گذرد کاملاً مطلع هستیم و هیچ چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست."

سطری از نامه اول امام زمان(عج) به شیخ مفید(ره)

می نویسم خدا با ماست و از تک تک ثانیه هامون باخبره و مهربونترینه...و میرم برای روز مادر از خدا برای تو سلامتی بگیرم



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:52 | لینک  | 


"

یه عمری همه دنبال کلید بهشت میگردند ...دنبال گنج...دنبال کیمیا...دنبال راز و رمز سعادت...ولی جایی دنبالش میگردن که نیست...معلومه که نیست...

 آنچه تو گنجش توهم میکنی        از توهم گنج را گم میکنی

کل قضیه خلاصش یک کلمه است...تو بگو کلید... بگو رمز...انقد که میپیچونی پیچیده نیست !خداوند متعال رمزشو تو یه کلمه به موسی (ع) فرمود.... فرمود :محبت واسه خاطر من، عداوت هم واسه خاطر من....اینکه فرمودند ولایت رمز قبولی همه ی اعماله یعنی همین...یعنی دوست داشتن واسه ی خدا...یعنی هر کی رو خدا دوست داره تو هم دوست داشته باش...یعنی ترازوی دلت بشه خدا...محبت واسه ی خدا نه واسه چشم و ابرو و خط وخال...حتی نه واسه ی دل خودت...

فقط واسه ی خدا...

 اگه معیار و میزان محبت خدا باشه اگه قدر هم نبینی باز عمل میکنی...اگه ناسپاسی هم ببینی باز عمل میکنی...اون هایی که تو رفاقت وسط کار کم میارن واسه اینه که به خاطر خدا نکردن...وگرنه تو این وادی هرچی بیشتر مبتلاشی مقرب تر میشی... 

از کیمیای مهرتو زر گشت روی من 
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

اون کیمیا که همه دنبالش میگردن "محبتِباقیش بیراه است... سنگلاخه...

حالا فهمیدی قربونت برم که چرا میگن

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

 

"

 

سکانس پایانی فیلم طلا و مس

 

 


دانلود

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:10 | لینک  | 



به نظرم همیشه نباید یه مدل فک کرد مثلا لازم نيس وقتي تو جنگل دوهزار هستيد به  درختها نگاه كنيد تا ابهت خدا رو ببينيد بعضی موقع ها کافيه برگرديد عقبو نگاه كنيد مثلا ماشين پشتي !يه سمند سفيد رنگه

 من اونها رو ميبينمو در گوشي به نجي میگم چه خوبه كه يكي انقد آدمو بخواد؛7سال واقعا مبارزه كنه تا به آدم برسه،يكي انقد آدمو دوس داشته باشه ...واقعا لذت بخشه

 فك ميكنيد چه جوري ميشه  ي پسر تهراني كه باباش معلم قرآن هستش با ي دختر كرد اروميه كه سني هستش ازدواج كنه!چه جوری میشه اینها بعد 7 سال دوری ،با این همه تفاوت بلاخره بهم برسند 

داستان از این قراره که تو گذشته نزدیک پسره با مهدی ما آشنا میشه بهتره بگیم دوست میشه و حالا مهدی واسطه ازدواج اونها شده ،2تا خونواده هم كه ناراضي؛اما بلاخره به خواست خدا اين ٢تا بعد از 7 سال سختی و رنج بهم ميرسند .

حالا اونها ي جورايي تيريپ تشكر پيش ما هستن

 

نمیدونم چه جوری این پستو میخوندید.... نمیدونم چی بگم ....خواست خدا ...یاری خدا ...نمیدونم چی بگم که حق مطلب ادا بشه ....حاج سید هاشم موسوی حداد از عرفای بزرگ حساب میشه میگه "من تعجب میکنم از سالکین که مکاشفه میخواهند ،چشم باز کنند عالم همه مکاشفات است "چی ببینیم که ایمان بیاریم ...چی ببینیم که حسش کنیم

.

.

.

خدایا تو با ما چه میکنی ؟

مارو ببخش كه با این همه بزرگي؛مهربونيت با اين همه لطف و كرمت كه تو تك تک زندگي هامون ميذاري می بینیمو نمی بینیم .بازم نگران 2؛2تا 4 تا؛امروز فردای این دنیامونیم...شرمندتم


 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:41 | لینک  | 



برای سال نو

با تمام خستگی ها و رنجهایی که داریم 

با تمام مشکلاتی که داریم

لبخند بزنیم و خوبی کنیم 

دنیا به لبخند و خوبی ما احتیاج داره

برای سال نو

برای همه

از خدای مهربون صبر و آرامش در راه رضاشو میخوام




سال نو مبارک!




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:9 | لینک  | 


بنام خدا 

و دنیا اتفاق غم انگیز دیگری است که هر روز میافتد ...

هیچ وقت توی وبلاگم اتفاقهای بد زندگیم را واضح ننوشتم ،چون یکجورهایی از آشنا ها و فامیل و دوستان و همکلاسی و خلاصه یک مجموعه گنده که بعضی وقت ها حتی حوصله ام نمیگیرد بهشان سلام کنم آدرس وبلاگم را داشتند و خب ...

وقتی میخوابم و بیدار میشم چند دقیقه ای طول میکشد تا همه چیز یادم بیاید و این برای من موهبتی بزرگ است .امروز بعد از خواب تصمیم گرفتم که عین خیالم هم نباشد.لیست وبلاگهای دوستان را کلیک کردم .حوصله وبلاگهای عاشقانه  را نداشتم .حس وبلاگهایی که شعر و متن مینویسند هم نبود آخرش یک دو سه وبلاگی را کلیک کردم .و حالم را بدتر کرد 

مثل راننده تاکسی که میگفت خانمش افسرده شده و بیمارستان روانی است و نمیدانست با دختر کوچکش چه کند.مثل پیک موتوری با احساس بی پایی که پدرش سرطان دارد  .مثل نخبه کشوری که مادرش مریض است .مثل سحر که وقتی بچه بود مادرش مرد و هیج وقت هم درست وحسابی پدر نداشت و حالا شوهرش .مثل بدهکاری که عشقش رهایش کرده .مثل تلوزیون که در مورد بیماری قلبی حرف میزند .مثل مینا که سال تحویل دلش برای پدرش میسوزد .مثل ....مثل ...مثل ..

چقدر درد داریم همه !

دیروز مهشاد از فیلمی تعریف میکرد که نقش اول در فیلم خدا میشد و اون باید به کارها رسیدگی میکرد به نظرم  یا کارگردان خیلی مسخره بود که برای کارهایی که خدا باید رسیدگی میکرد چیزهای پیش پا افتاده ای را انتخاب کرده بود یا این خارجکی ها کلا پیش پا افتاده فکر میکننند مثلا اینکه تمام زندگیشان معطوف به بلیط بخت آزمایی ست و نه هیچ چیز دیگر 

من اینها را برای چه میگویم ...چه کسی از نوشته های من سر در می آورد....

و شاید تو هیچ وقت دیگر به این وبلاگ سر نزنی .من باز میگویم شاید زیرا که ما با سایه ای از ابهام زندگی میکنیم با جرعه ای امید .زیرا که سلطنت هستی در دست مهربان و قدرتمند اوست و نه هیچ کس دیگر ...



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:26 | لینک  | 



ساده باشیم 

چه در باجه یک بانک

چه در زیر درخت 




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 8:50 | لینک  | 

 

 

هميشه فك ميكردم ميگن بو باقالي ميده يعني بوي نامطبوعي داره. الان توي يه تاكسي نشستم كه صرف نظر از مفهوم كنايه اي باقالي واقعا بوي باقالي مانده ميدهد.

 حالم صبح شنبه اي بد شد!!

بابا رحم كنيد به هموطن هاتون!

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:37 | لینک  | 



تو قلب من یه امپراطوره 

تسلیم میشه 

چون که مجبوره 



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:20 | لینک  | 



من یه دوست چینی جدید دارم که چند روز پیش بخاطر سال نو چینی با اون در مورد طالع بینی چینی حرف میزدم،شروع سال نو چینی در ماه بهمن (فاصله ۲۱ ژانویه تا ۲۱ فوریه) هستش و براساس حلول ماه جدید صورت میگیره ،طالع بینی چینی هم بر اساس سال تولد صورت میگیره،متولدین بهمن واسفند البته با توجه به اینکه تو سال تولدشون چه روزی ابتدای سال چینی بوده یکی باید به سال تولدشون اضافه کنند و بعد طالع بینی ها رو بخونند

خب البته این موضوع شامل من نمیشد اما باعث شد برم یه بار دیگه طالع بینی سال تولدمو از اینجا بخونم 

جون من طالع بینی منو داشته باشید

"دوران كودكي با شادي مي گذرد. در جواني غمگين، نااميد و پريشان است و نقشه هايش اغلب به شكست مي انجامد. دوران پيري او با اين كه در آرامش مي گذرد؛ اما از تنهايي رنج مي برد. او اغلب دور از خانواده و ناگهاني خواهد مرد"


خیلی هم خووووووب ،دست پیشگوهای چینی هم درد نکنه !




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:49 | لینک  | 


بنام خدا 

من کم مینویسم شاید دلایل متفاوتی برای اینکار دارم و کوچکترینش اینه که حوصله ندارم 

بعد از تموم اتفاقهای ناگواری که تو دوران امتحانات افتاد از سی سی یو رفتن مامان تا مرگ ناگهانی شوهرخالم ناصر 

حالا زندگی به روال عادی برگشته 

انقد که ما دیشب ساعت 1 در مورد امپراطوری گوگوریو و دوجین و گیوم یا اینکه بلاخره موهیول چیکار میخواد بکنه حرف میزدیم





امیدوارم روزهای خوبی در انتظار هممون باشه 






نوشته شده توسط عطیه در ساعت 13:23 | لینک  | 



صدای من

 به دست های تو

 نمی رسد ...




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:58 | لینک  | 



کلماتم کم آوردند...



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:16 | لینک  | 



غمگين ترين اتفاق دنيا تنهايي ست.



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:46 | لینک  | 



یه وقتهایی میشه که آدم دیگه از نوشتن لذت نمی بره ...حرف داره، ولی نوشتنش کیف نمی ده کلمه ها درست جای خودشون قرار نمیگیرند ..هی از دستت سر میخورند  ،پاک کن ات طبق معمول گم شده ...اینجور موقع ها به خودت می گی صب کن صب کن عطی نباید الان بنویسی مگه مجبوری؟ الان هر چی بنویسی بد میشه بدتر از اینی که هستی می شی ،کیف نمی کنی ،داغون میشی ولی کلمه های لعنتی خودشون میان مثل وقتی که توی مهمونی باید ساکت باشی ولی حرف زدن دست از سرت بر نمیداره احساس کنی حرف بیخود و بی جاییه ولی میل به گفتن دست از سرت بر نداره ....

برنداره ....

احساس می کنی ....

بیخیال...

من که نمی نویسم

تایپ می کنم




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:36 | لینک  |