و اما این وبلاگ برای همه که دوستشان دارم .هر چیزی در این وبلاگ شاید که اشتباه باشد!

 

 

امروز دلم عجیب برای دانشگاه تنگ شد آنقدر که پیش خودم گفتم کاشکی کارت المثنی دانشجویی ام را مفقودی میزدمو پس نمیدادم .

اون موقع ها هروقت هرکس از من درمورد انتخاب رشته سوال میپرسید ،قاطعانه میگفتم حواستان به  رشته دوست داشتنیتان باشد،نه دانشگاه !حتی تاکید میکردم که این عمارت های دانشگاه تهران ،این دیوارهای سیمانی ،این 50 تومنی که هرروز از ریزش رد میشوم  کاری برای دوست نداشتنهای آدم نمیتواند بکند.

آخرین امتحان کارشناسیم را که دادم . فکر میکردم یک روزی دلم برای یکی هم که شده توی دانشگاه تنگ میشه ! توی  لیستم همه بودند،همه آنهایی که فکر میکردم شاید یک روزی دلم برایشان تنگ شود .بچه مثبت ها، بچه پولدارها، شهرستانی ها، بسیجی ها، منافق ها، فیس و افاده ای ها، سیگاریهای کلاس، دخترباز ها، ریش دارها و بی ریش ها، دماغ عملی ها، سیبیلو ها ،ابرو پاچه بزها ...همه و همه  توی لیستم بودند . حالا چند ماه شده که درست و حسابی عین بچه آدم دانشگاه نمیروم اما دلم برای هیچکدامشان ،حتی برای پسر سیاه پوستی که همیشه دوست داشتم دوست صمیمی من باشد هم تنگ نشده !

اجازه بدهید همین امروز حرفهایم را پس بگیرم .مسخره است خب! اصلا شاید باورتان هم نشود. اما بعضی وقتها دیوار سیمانی بهتر از شونصد تا آدم است، پر از خاطره تنهایی است که بعضی هایش به هزار تا خاطره با بعضی آدمها می ارزد.

بخاطر همین الان دلتنگ پنجره ی قراضه ی اولین کلاس سمت راست طبقه دوم دانشکده ادبیات هستم !

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:12 | لینک  | 

 

 

اَحَبُّ الاعمالِ اِلَی اللهِ الصَّلاةُ لِوَقتِها ثُمَّ بِرُّ الوالِدَین ثُمَّ الجِهادُ فی سَبیلِ اللهِ

بهترین کارها در نزد خدا نماز به وقت است سپس نیکی به پدر و مادر  سپس جنگ در راه خدا.

نهج الفصاحه ص167

 

 

 

بابا روزت مبارک!

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:20 | لینک  | 

 

 

چقدر بد است که همه فکر کنند آدم همه حرفهایش را میزند وقتی هزاران کلمه نگفته همینطور توی دل آدم کوه میشوند.

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:28 | لینک  | 

 

 

امروز بیشتر از همیشه حواسم به موتوری ها بود ،حواسم به بچه ی فال فروش ،به شلوغی مترو ،به فروشنده زیر سارافونی ،فروشنده رژ مخملی ....امروز حواسم به همه اینها بیشتر بود .وقتی برمیگشتم کیفم را سفت تر از بقیه روزها نگه داشته بودم،نه اینکه نقاشی ونگوک توی کیفم باشد هااااا نه ..توی کیفم چهار سال و نیم تنهایی بود، چهارسال و نیم صبر برای چیزهایی که ذوست نداشتم  بود، چهار سال  و نیم دلهره اینکه نکند یک روزی بفهمند معدلم را اشتباه وارد کردم،چهار سال و نیم سختی که حالا شده بود  کاغذ A4  روغنی که امضا کردم دریافت شد !

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:26 | لینک  | 

 

 

آسمون هم دلش غصه داره...

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:22 | لینک  | 

 

درست!

درست که دکتر نشدم،درست که هیچ وقت توی مهمونیها خیلی خانومانه کت و دامن و کت و شلوار نپوشیدم و موهایم را مصری کوتاه نکردم و گیره بزنم .درست که چاق نشدم ،مستقل نشدم،پول جمع کن نشدم ،خوش غذا نشدم و...

همه اینها درست !

من اونی که تو میخواستی نشدم!

اما تو بهترین مامان دنیایی که حالا مال منی !

روزت مبارک!

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:21 | لینک  | 

 

 

من چند شب پیش خواب تو رو دیدم که یه پانچ زرشکی پوشیده بودی ...چند شب پیشش هم خوابتو دیده بودم ...اومده بودی اینجا ...دیشب از کنار خونه مادربزرگت رد شدم ...احتمالا تو اونجا بودی ...و امروز در مورد اینکه خواهرها یه تکه ای از بهشتند یه مطلب خوندم ...وفک کردم که خاک تو سرم که انقد خودمو میگیرم جهنمو ضرر به تو پیام دادم و تو طبق معمول تو ی فاز دیگه بودی ...من میخواستم حالتو بپرسم و  پرسیدم با اینکه جمله هاموون با هم فرق میکرد ...با اینکه طبق معمول کلی از هم فاصله کلامی ، زمانی ،مکانی داشتیم ...تو میگی خوبم ...و من میگم خداروشکر که خوبی..تو داری در مورد رفوزگی حرف میزنی ...من به اینکه چقدر حرفامون با هم فرق داره فکر میکنم و میگم که ایمان دارم تو باهوشی و تو دیگه حرفی نمیزنی ...

نمیدونم ...یه احساس ترس و کمی ناتوانی و شاید کمی بیحوصلگی همراهمه ...دنیام پر از جنگ های تحمیلی شده که خستم کرده ...

من دستم را شستم از دنیا ...

دیروز مهشاد به من زنگ زد و گفت که باید ی کلاسی ثبت نام کنیم ...و من  هی حرفهای بیخود میزنم  و خودمو تو چالش انتخاب قرار نمیدم و بهش میگم الان ذهنم خیلی درگیره ...بعدا ...الکی بهش میگم که شب تصمیممو میگیرم و بهت میگم ...

اما اصن بهش فکر نمیکنم 

و فکر میکنم که ی قسمتی از زندگیمو گم کردم...

و شاید قسمت مهمی بوده ... در لیستم مینویسم ...

 

تو  هنوزم حرفی نزدی ...من مینویسم خوشحالم که احساسم اشتباه کرده و تو خوبی ...تو هنوزم حرفی نزدی 

و واسه اینکه من ناراحت نشم میگی چیکارا میکنی .....من کلی واست مینویسم و منتظرم میشم تو جواب بدی ...تو به من زنگ میزنی و ما کلی بیخودی حرف میزنیم ...

و من الکی خالی میشم 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:7 | لینک  | 

 

 

با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام

آمده ام بلکه نگاهم کني
عاشق آن لحظه ي توفاني ام

دلخوش گرماي کسي نيستم
آماده ام تا تو بسوزاني ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام

ماهي برگشته ز دريا شدم
تا که بگيري و بميراني ام

خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
ديرزماني است که باراني ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام

 

"محمد علی بهمنی"

 

ی مطلب نوشتم ...

روزها را تعریف کردم و اتفاقاتی که گذشت ولی نگذاشتمش روی صفحه و گفتم همه ی اضافه ها باید خط بخورند,

بعدش این شعرو برای چندمین بار خوندم و دو تا دستمال کاغذی خرج دماغم کردم و فکر کردم که این شعرو خیلی دوستش دارم و نمیتونم فقط یه بیت ازشو بنویسم ...خیلی ها ...خیلی ...

 

 

روزتون خوش

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:2 | لینک  | 

 

 

بنام خدا 

دروغ چرا ، از اوایلش که بگذریم ،سال خیلی بدی هم نبود ،حالا هم نمیدانم چرا اینقدر بیخودی به سال 94 و ر روزهای نیامده خوش بینم.باور کنید که خیلی خسته ام به اندازه تمام این سالها  ،خدا را چه دیدید شاید امسال سال آرزوهایمان باشد ،اصلا شاید قرار است عاقبت امسال این روزگار سرکش را رام کنیم .

 

از خدا بهترین سرنوشتها را در دنیا و آخرت برای همتون میخوام ....

سال نو مبارک  !

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 0:25 | لینک  | 

کاریکاتور : کامبیز درم بخش

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:16 | لینک  | 

 

  

 

دارم توی کار تمام نویسنده ها و شاعر ها کنکاش میکنم ،یک قاعده کلی وجود دارد برای نوشتن .اینکه آدم باید عاشق باشد تا بنویسد یا مورد عشق واقع شود  

زور زدن فایده ای ندارد . 

بلاخره باید یکی پیدا شود تا این مغز لعنتی ام به کار بیافتد  ! 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 8:58 | لینک  | 

 

 

 

 

امروز جشن فارغ التحصیلیمان بود ،کلی خودم را درست کرده بودم تا عکس هایم خوب از آب در بیاید .باید میرفتیم جلوی در اصلی و کلاه هایمان را بالا می انداختیم تا آقای عکاس از ما عکس بگیرد . 

جلوی در اصلی بودم و داشت دونه دونه خاطره هایم  از جلو چشمم رد  میشد .رفتم به روزهای اولی که با نرگس برمیگشتم خانه ،استادمان گفته بود کتاب بخریم ،رفتیم کتاب فروشی روبه روی دانشگاه ، یک  لین و لین خاک گرفته خریدیم و کلی خندیدیم به کتابهای خسته ریاضی به اینکه هیشکی اونو تا به حال نخریده بود . 

رفتم روزهایی که با رومینا عقب کلاس مینشستیم و تمام بچه های کلاس را تحلیل و بررسی میکردیم  

رفتم پیش بچه های مهربان طراحی صنعتی ..رفتم روزهای تغییر رشته  ،روزهایی که بخت با من یار نبود و هی پشت هم اتفاق بد میافتاد ..برگه امتحانی ام توی خونه استاد گم میشد ،نامه های اداریم ،معدل اشتباهیم ...تمام روزهایی که تنهایی توی همین بلوار کشاورز خودمان هق هق گریه کردم  

داشت تمام روزها یادم می آمد ...اونروزی که مگامال را نشانم دادی  و من فکر میکردم تو عجب مهندس قدری هستی که داری روی این پروژه کار میکنی ...هر روز خدا هم را میدیدیم روزهایی که می آمدی رو به روی دانشگاه  و من فقط برای اینکه چند ثانیه بیشتر تو را ببینم  عین یوز پلنگ مسیر پردیس علوم تا  در اصلی دانشگاه را میدویدم ....تو میرفتی نارون و  برای خودم و خودت عروسک میگرفتی  تا به موبایل هایمان آویزان کنیم ،یو واشکی  میگذاشتی توی کیفم و من نمیفهمیدم و هی دعوام میکردی که چقد بی حواسم ...ا 

امروز جشن فارغ التحصیلیم بود اما فکرم تا شیر فروشی توی جمهوری هم رفت   

رفتم  خانه مستوفی ،رفتم مغازه علی کوچولو ، رفتم به غذاهای خوشمزه ای که نجی درست میکرد ،رفتم به خواب بعد از ظهر  خونه نجی ، به پیتزای بوقلمون

رفتم به روزهایی که تمام خاطراتم را از توی جیبم در میآوردم و در جوی های خ ولیعصر میرختم  ..   

رفتم به روزهای مریضی مادرم ...روزی که پای نجی شکست ...

رفتم به حذف پزشکی ،به  کلاس قرآن دانشکده حقوق ،روزهای  تنهاییم در دانشکده ادبیات ،روزهایی که با زهرا توی مسجد کلی حرف میزدیم  بعدش میرفتیم باشگاه کلی میخوردیم و آخرش فک میکردیم خیلی خسته ایم  و حوصله درس نداریم ،رفتم به شب های توی دانشگاهمان با مژگان و گل آذین ،رفتم به آش نیکوصفت ..به سفر مشهد

 

رفتم به غروبهایی که با فرناز برمیگشتیم  کل راه را دنبال آهنگ درست و حسابی بودیم، رفتم به سی دی "جدید جدید 83 "،رفتم به سر آبان ،رفتم  به قارچ سوخاری توی تونل توحید ،رفتم به فیلم جرم ،به گوجه سبز خورنمان توی سینما خرچ خرچ ،رفتم به اونروزی که شهاب حسینی آمده بود  و عین خلها پفک میزدیم توی تمبر ،رفتم به منچیستر ،به آهنگ شراره  ، به لایکی که توی فیس بوک برای ولی زاده زدیم  

رفتم به روزهای بارانی که با الهام تمام پارک لاله را قدم میزدیم و هی میگفتیم هی هات از این هوای دو نفره و بعد قیافه آدمهای بیخیال را میگرفتیم و میرفتیم کافی شاپ  و تیریپ با کلاسها قهوه میخوردیم،میرفتیم دنبال جدیدترین لواشک انار ،میرفتیم دنبال کلاس جدید او آر زاهدی سرشت    

 

 

 

 

رفته بودم دم در اصلی عکس بندازم اما تمام دنیا را رفتم  و برگشتم و دوباره کلاهم را هوا انداختم تا عکس این دفعه خوب از کار در بیاید  

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:2 | لینک  | 

 

مادرم همیشه می گفت یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد، باید دائم کار کند وگرنه به محض اینکه بیکار شود،فورا به عشق فکر خواهد کرد.

                                                                      دفترچه ممنوع- آلبا دسس په دس

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:7 | لینک  | 

به نام او 

 

 

کافکا میگه نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است...

من هم نوشتن را دوست دارم... 

و به دلایل احمقانه ای این چند وقت ننوشتم ...

و حالا یکم باید تمرین کنم تا دوباره با واژه هام دوست بشم ...

.

.

.

.

.

حالم را بپرس ...من مقدمه ها را رعایت میکنم 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:37 | لینک  | 

 

 

از زندگانی ام گله دارد جوانی ام

شرمنده جوانی از این زندگانی ام

 

 

شهریار

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:30 | لینک  | 

 

 

امروز حساسم 

و الان حساس ترین امروزم هستم ....

و به نجی زنگ زدم و گفتم داشتم تءوری مدیریت میخوندم که توش نوشته بود سازمانها مثه آدمها میمونند..برای بقا خودشون مجبورند مبارزه کنند ...بعضی وقتها مجبورند با محیط سازگار بشند

و من فکر کردم ما چقدر برای زنده موندن خودمون مبارزه میکنیم ...چقدر به اینکه ما آدمیم فکر میکنیم و این باعث شده  برای زندگی مبارزه کنیم ..چرا به این فکر نکردیم که ما هم یکی از نعمتهای خدا هستیم ...نباید هدر بشیم 

.

.

.

پر حرفم اما چیزی نمیدونم  ...کسی فکر نکنم سر در بیاره  چی میگم ..این خوبه فک کنم 

.

.

.

.

.

.

.

.

صبر کنیم اما ساکت نباشیم ....

 

 

 

 

 

امیدوارم خدا همیشه همراهتون باشه

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 14:4 | لینک  | 

 

بنام خدا 

 

آدرس سامانه بهشت زهرا را برایم فرستاده بودند..که از بیکاری بگردیم دنبال حاشیه ...بگردیم ببینیم خواننده محبوب را کی به خاک سپردند 

آدرس سامانه بهشت زهرا را برایم فرستاده بودند ...نام مادر تو را سرچ کردم ...۳۱ فروردین ۹۳ ...

نشسته ام اینجا و هی بغض میکنم والکی کتاب گرفته ام جلویم ...هی بغض میکنم و دماغم را با پشت تیشرتم پاک میکنم ....هی بغض میکنم و نگاه میکنم به تقویم لعنتی که نوشته ...

۳۱ فروردین ۹۳ ...روز مادر ....

۳۱ فروردین ۹۳ ...روز مادر....

 

 

الهی بمیرم ....

 

 

امروز ۲۸ آبان دارم برای ۳۱فروردین گریه میکنم ....برای تو ...و برای روز تنهاتر شدنت...برای اینکه تو روز مادر ...مادرت را دادی به خدا ....برای تو دارم گریه میکنم برای آنروز که عکس مادرت را دیدم و گفتم لابد این مادربزرگته و تو آروم گفتی این مادرمه ...

برای تو ....دارم ....بغض...

معلوم نیست تو حالا کجایی ...اصلا داری چه کار میکنی ...دریاچه چیتگر یا پروژه جدید گرفتی ...

نمیگویم کاش میفهمدی امروز چقدر برایت گریه کردم ....نمیگویم چقدر امروز دلم سوخت ...

نمیگویم کاش بودی ...کاش باشی ...نمیگویم کاش بودم ...کاش باشم ...نمیگویم کاش تنها نبودی ...کاش تنها نمیشدی ...کاش تنها نباشی ...نمیگویم کاش تنها نباشیم ...کاش تنها نمیشدم ....

اما ای کاش کمی از دلهای هم خبر داشتیم

ای کاش ... 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 16:15 | لینک  | 

 

غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد
پسرش نیست ...
                                                                

                                                                             ولادیمیر مایاکوفسکی

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:54 | لینک  | 

 

 

هیچ دانی در دلم جا کرده ای ؟!

عرش حق، شش گوشه برپا کرده ای ...

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:45 | لینک  | 

 

 

منو از خودم بگیر !

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:50 | لینک  | 

 

من چند روز پیش به دنیا اومدم ...اول مهر ..شاید اگه یه جای دیگه بودم تو یه نیمکره دیگه ..همه چی فرق میکرد ..تیتر اون بالا میشد بهار و شاید من فرق میکردم و خیلی چیزهای دیگه

این تقدیری بوده که خدا برام قرار داده ...اینکه تهران به دنیا اومدم و اسمم عطیه شده و اینکه ی برادر و چندتا خواهر مهربون دارم و مادر و پدر بی نظیر

شاید امسال یکی ار بهترین تولدهای عمرم بود

2 تا تولد گرفتم

یکی در کنار خانواده ام

و

یکی در کنار دوستانم

.

.

.

.

از همه ممنون ام که منو قابل دونستند و تولدم را به خاطر سپرده بودند و تبریک گفتند و کادو گرفتند 

از فرزانه عزیزم که منتظر شده بود تا ساعت 12 شب بشه و همون دقیقه اول مهر بهم تبریک گفت

از زندایی بزرگوارم که با کلی مشغله تا صبح زود اول مهر گوشیمو روشن کردم بهم تبریک گفت

از فرناز عزیزم که خیلی دقیق نوشته هامو میخونه و درست کادوهایی رو خریده بود که من دنبالش بودم

از مهشاد که نمیخواست بیاد سر قرار و تا فهمید تولدمه ده دقیقه ای آماده شد

از پرستو  ...از زهرا ... از منیره ..از مهسا ...از همه دوستای عزیزم که در کنارشون از ته دل میخندم ...از ته دل ...دل ...

و شاید کوچکترین کسایی که امسال خوشحالم کردند محیا و ارمیا بودند که حتی چاقو میوه خوری رو واسم روبان زده بودند تا من با یه چاقو روبان زده کیک ببرم

باورتون میشه من بین همه این آدمها بودم ...من بین همه اینها هستم ..بین همه این فکرها و روح ها ....همه چی خیلی بزرگ بود ...منو فکرم خیلی کوچیک بودیم...من کوچکتر از این همه محبت بودم

.

.

.

همه چیز کامل و دقیق آفریده شده ...فقط کافیه کمی صبر کنیم

.

.

.

.

به خدا میسپارمتون و روز خووش 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 14:10 | لینک  | 

بنام خدا

 

توی عمرم همیشه از تنهایی میترسیدم .همیشه ی خدا ترس از نبودن آدمها باعث شده بود هیچ وقت در شیشه شخصیتشان را باز نکنم .احمقانه است خب.اما درست وقتی در شیشه را باز میکردم که انقضایشان برای من تمام شده بود.مجبور بودم که دیگر بندازمشان دور !مجبور بودم توی مغزم رهایشان کنم.مجبور بودم ...مجبور!

حالا درست به چیزی عادت کردم که از آن میترسیدم .حالا هر روز دست تنهایی ام  را میگیرم و با خودم میبرم .تنهایی غول نبود .ترس نداشت .پیرمرد غر غرو و خسته ای بود که زیاد حرف نمیزد.زندگی با او لم هایی دارد که باید یاد گرفت.

امروز تازه بعد از یک هفته میرویم دانشگاه ،باید میرفتم.دست تنهایی ام را میگیرم و توی تاکسی میشینیم .راننده تاکسی خیال میکند که من تازه دانشگاه قبول شدم .من میخندم اما تنهایی ام زیاد نمیخندد.کلاس شروع شده ،یک نیمکت خالی پیدا میکنم تا او هم کنار من بنشیند .او به کارهای عقب افتاده اش رسیدگی میکند، من باید دوباره مجموعه فشرده را تعریف کنم و بگویم تابع همومرفیسم چه غلطی میکرد .

با هم میرویم دانشکده ادبیات ،به مرد سیاه پوست گنده ای که با دختر ریزه میزه دوست شده میخندیم او باز هم کم میخندد.میرویم از پنجره اولین کلاس راهروی سمت چپ طبقه دوم دانشکده ،به پسرهای دست و پا چلفتی ریاضی میخندیم که دارند پینگ پنگ بازی میکنند .من ته تیتابم را خرد میکنم و برای یا کریم کنار پنجره میریزم.

الان دیگر باید بروم ،صدای تنهایی ام در آمده دارد غر غر میکند . زندگی با تنهایی با اینکه خوشایند نیست اما خب خیلی هم بد نیست  لااقلش این است که دروغ نمیگوید از دستش حرص نمیخوری کم محلی و بی توجهی نمیکند .بیخیال حالا حوصله زیاد حرف زدن ندارم ،پیرمرد تنهاییم ترجیح داده امروز غروب پیاده روی کنیم .عینک آفتابی ام را میزنم و باهم میرویم و تعداد درختهای زیبای بلوار کشاورز را میشماریم.

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 15:49 | لینک  | 

 

و ماه اینجا به ما نزدیکه 

و شاید ما به ماه نزدیکیم 

 

 

 

 

 

 

عطی/مشهد مقدس

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:29 | لینک  | 

 

 

تمام گرمی های دنیا را به خوردمان میدهند 

تا شاید سردی نگاهشان 

طبع گرممان را بهم نریزد 

.

.

گرفته ام 

و با صدای گرفته دنبال دستمال کاغذی 

جمله نمیسازم 

و جمله من را نمیسازد 

جمله ها دارند من را ویران میکنند 

گرفته ام 

و صدای سابیدن ماهیتابه صدای گرفته ام را میگیرد 

گرفته ام 

و دیشب دروغ گفتم که حالم خوب است 

و امروز برای اینکه دروغ نگویم خودم را دارم به آب و آتش میزنم 

مسخره است 

.

.

ما خوب نبودیم 

و هر روز عین خلها ادای خوبها را در می آوردیم 

ما صاف نیستیم 

شکسته ها هیچ وقت صاف نیستند 

و ما هر روز هزار بار شکسته میشویم ...خرد ...خرد 

و حالا بابا دنبال فاعل شکسته شدن در سطل زیاله میگردد 

با اینکه ما روزی هزاربار شکسته میشویم

.

.

دروغ میگوییم که زندگی میکنیم 

وقتی حرفی نمیزنیم 

دروغ میگوییم که صبر میکنیم 

وقتی می ترسیم 

ما نام تمام ترسهایمان را صبر گذاشتیم 

و خیال کردیم بزرگ شدیم 

مادرم میترسید 

و خواهرم ...

و من میترسم 

میترسم 

بدون من ...

این من لعنتی...

جمله های دنیا تا کی من دارد ؟!

خودخواهی به ته رسیده 

بیخیال تمام من های دنیا 

که دنیا را به گند کشیده 

.

.

او گفت 

من ...

حرفی نزد و فریاد زد ...دعوا کرد 

اصلا من دست بالا میگیرم و خیال میکنم که برای خدا دعوا کرد 

دعوا و خدا ؟

دعوا برای خدا؟

وقتی که رابطه ای ندارند 

 

من به او گفتم 

با صدای گرفته 

با اینکه میدانستم اثری ندارد 

به او گفتم 

تا نمیرم!

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 16:15 | لینک  | 

 

 

به تو فکر کردم 

که بارون بباره 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 16:49 | لینک  | 

 

 

اینکه هیچ آدم حسابی تا بحال عاشقم نشده شاید اصلا ربطی به اسمم داشته باشد چون تا به حال هیچ خواننده و شاعری هیچ معشوقه ای بنام عطیه نداشته که آهنگی شعری از خود درکند،توی هیچ فیلمی اسم نقش دختری که یک پسر درست و حسابی عاشقش میشود هم عطیه نبوده،نام هیچ کدام از خیابان ها وکوچه های تهران هم عطیه نیس

تا چند سال پیش که منیره یک ایمیلی به من زد و این عکس توش بود خیلی خندیدم ،اون روز فهمیدم ما عطیه ها خیلی هم کم طالع نیستیم .حالا شده شاگرد مغازه پدرمان اما بلاخره یکی هست که عاشقمان شود

 دیروز کلا نظرم عوض شد،اینکه یک کارخانه نوشیدنی بنام عطیه هست

ینی ما خیلی جای پیشرفت داریم !

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:29 | لینک  | 

 

و چند روزی در کوهستان!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 15:48 | لینک  | 

 

 

نرود میخ آهنین در سنگ !

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 0:53 | لینک  | 

 

 

ما هر روز خیلی رلکس از خواب بیدار میشویم و به ساعت اتاق که عقربه ساعت شمارش 12 درجه جلوتر از ساعتهای معمولی ست دقت میکنیم تا بلاخره پی ببریم که ساعت چند است.احتمالا هشت و خورده ای .بعد بلند میشویم دانه دانه بالش ها و پتوها را در کمد رختخوابی قرار میدهیم .چادر گل گلی هایی که با آنها نماز میخوانیم را گوله کرده و درگوشه سمت راست کمد مادر و پدر پرت میکنیم .سپس دانه دانه رخت های وسط وگوشه اتاق را برداشته ،بو میکنیم که یک وقت خدایی نکرده لباس تمیزی را در ماشین رخت شویی نیندازیم،اگر در چند روز اخیر محیا اینجا بوده باشد ماشین رخت شویی تا خرخره پر است ،اینکه اگر لباس ها را روی رخت آویز پهن کنیم بوی باقالی میگیرد .و اینکه حالش را نداریم به پشت بام ببریم مربوط به مرحله آشپزخانه است به همین خاطر شرحش نمیدهیم .رخت های تمیز را هم بر حسب حال اون روزمان یا تا کرده یا در کمد شخص مربوطه پرت میکنیم.

در این مرحله اتاق تغییر محسوسی میکند و رسیدگی به کلیات به پایان میرسد .

سپس روی میز را مرتب میکنیم کرک مو جمع شده توی برس را بر میداریم .دقت میکنیم مو مال چه کسی ست جلوی اسمش ضبدر میگذاریم .در کرم ضد آفتابی که خواهرمان در ثانیه های آخر رفتش به سر کار استفاده کرده را میبندیم .به آشپزخانه رفته یک پلاستیک برداشته و دستمال کاغذی های استفاده شده آن یکی خواهرمان را از گوشه اتاق ،روی میز زیر پنجره ،کنار تلوزیون ،کنار لپتاپش و بطور خلاصه از اقصی نقاط منزل جمع آوری کرده و در پلاستیک میریزیم .در این مرحله که بسیار خر کیف شده ایم و در خیال خام که بلاخره مرتب کردن اتاق به پایان رسیده .یکی از ساختمان سازی های ارمیا که رنگ گل های فرش بوده و ما متوجهش نشدیم زیر پایمان میرود و تا عمق جانمان را میسوزاند،کلی با خودمان نسبت به او ابراز علاقه میکنیم و میگوییم قربونش بگردیم زشت بوگندو بی تربیت خاله !

اگر آن روز، روز شانس من و خودم باشد ماشین ظرفشویی جا برای چندتا بشقاب سحری دارد و ما فقط مجبوریم چندتا قابلمه بشوریم .در غیر اینصورت ابتدا خودمان را فحش میدهیم که چرا دیشب ماشین را روشن نکرده ایم سپس به کشور سازنده ،تکنولوژی و همه کسانی که دست در اینکار دارند که قابلمه های ما در ماشین جا نشود فحش میدهیم .توجه بفرمایید که ته قابلمه را به آرامی و بی صدا سابیده تا پدر که پاسی از شب را در مسجد گذرانده و مادر که دیشب اصلا خوابش نبرده بیدار نشوند.

 پس از شستن سینک و یکی کردن زباله ها ،گامی به سمت چپ برداشته و روی کابینت زیر سماور زنگار چایی آخرین نفری که چایی خورده را دستمال میکشیم که پاک شود .سپس غذاها را از روی میز برداشته و پازل اینکه هرکدام را کجای یخچال بگذاربم تا جا شوند را حل میکنیم .عسلی که بابایی سحر خورده کش کرده روی میز و نوچ شده است .لازم است که روی میز را اسکاج کشیده سپس دستمال نم دار بکشیم .چشممان به اجاق گاز میافتد و یادمان میاد که دیشب در حالیکه محتوایات قابلمه گنده را به قابلمه کوچک انتقال میدادیم تا در یخچال جا شود گند زده به روی اجاق گاز !

پس از تمیز کردن اجاق گاز و  اتمام این مرحله ،آشپزخانه قیافه آشپزخانه عادی را پیدا میکند .

ساعت نزدیک به یازده.

لازم بذکر است که این برنامه برای روزهایی ست که سرمان را بالا نگاه داشته و هیچگاه روی فرش را نگاه نکردیم که ببینیم چقد آشغال دارد .در صورت افتادن نگاه ناگهانی به زمین و متوجه آشغالهای روی فرشها شدن، جارو برقی کشیدن را هم اضافه کنید!

بعلت زیغ وقت ادامه برنامه روزانه بنده به پست های بعد موکول میشود

خدا یارو نگهدارتان !

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:34 | لینک  | 

 

بنام خدا

 

بین تمام گروههایی که توی وایبر عضوم ،از گروه فک و فامیل های اینوری درجه 1 و 2 گرفته تا چندتا گروهی که بچه های ریاضی دانشکده برای رو کم کنی از هم درست کردند و از صبح جک لری و ترکی میفرستند و به قیافه یا سن و سال فلان مسئول میخندند یا عکس فلان بازیگر را در برزیل پخش میکنند

جای یک گروه خالی بود

دیروز یک گروه جدید درست کردم، گروه همکلاسی هایی که من با آنها بهترین روزهای زندگیم را در مدرسه گذراندم.

یک گروه با یک عالمه بو !

یک گروه با بوی همه چیزهای خوب!

بوی روزهای خوب نوجوانیم، بوی دلهره های خاص مدرسه از لو رفتن موبایلهایمان گرفته تا ناخنهای بلندی که صبح های شنبه نشان میدادیم.

بوی تراس طبقه دوم و توت هایش ،بوی کنسل کردن امتحان ها، بوی پیچاندن ،بوی کپ زدن تمرینهایمان، بوی اتاقک تخت دار جلوی نمازخانه ، بوی دروازه ای که برای ما حکم بهترین میز ناهارخوری دنیا را داشت.

بوی جشن هایی که صرفا برای گرفتن وقت کلاس خودمان را به آب و آتیش میزدیم و میگرفتیم.

دیشب دلم گرفته بود اما قاه قاه از تمام حرفهایی که بین این گروه رد و بدل میشد میخندیدم ، دیشب دلم گرفته بود از آن دل گرفتنهای خوب ، از آنهایی که اشک آدم را در می آورند ولی آدم نمی تواند بیخیالش شود.دلتنگی برای آدمهایی که دوست داشتنشان واقعی تر بود ،مهربانیشان واقعی تر بود ،اصلا وجودشان توی زندگی آدم واقعی تر بود .

کاش میشد این بو را برای روزهای تنهایی برای روزهایی که دنیا با آدم سر ناسازگاری دارد ریخت توی شیشه و ذخیره کرد .

کاش ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:23 | لینک  |