تبليغاتX
هیچ تمنایی بی پاسخ نیست.

فکر می کنم که نباید آدم مدام دنبال چیزی باشد چیزهایی که آدم مدام دنبالشان است هیچ وقت اتفاق نمی افتند. یعنی اصولش همین است هر کسی آنجایی ایستاده که دیگری می خواهد. این قانون دنیاست...

***********

جلبکها
من را
صدا می کنند
دریا دلش برای کویر تنگ شده
می گویم
"دریا دریا
رهایم کن
من شنا نمی دانم"
می گوید
"برای همین تو را می خواهم
برای همین دوستت دارم"







+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:51 توسط عطیه |


گاهی آدم فکر می کند به اینکه خوب که چه ؟ کم پیش می آید ولی خوب گاهی به هر حال پیش می آید یعنی معمولا آدم از خودش می پرسد که چه؟ بعد به خودش جواب می دهد که خوب همین. بعد از جواب مزخرف خودش به خودش افسرده می شود...

***********

پاییز شروع زمستان نیست
پاییز تمام جهان است
پاییز
همیشه آدم
یاد دختران غمگین می افتد
که رو به روی رودخانه
غمگین
می نشینند
و آواز غمگین می خوانند
پاییز همیشه آدم
یاد برگ خشک نمی افتد
پاییز
با هر دانه برگی که روی آدم می ریزد
هزار
هزار می شود
آدم
مثل قطره در مرداب

ریز میشود

و خرد





+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:14 توسط عطیه |



همیشه یک

کاش کوچک

برای آدم می ماند
که بگذارد روی تاقچه
همیشه آخرش یاد آدم می آید
آنجایش را نه
آنجا را هم می شد
همیشه آدم فکر می کند
تمام می شود
ولی
همیشه آدم فکر می کند
که باز
اما
همیشه یک سیب کوچک
توی پیشدستی هست
لبخندی
در پیاله چشمانت...





التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:53 توسط عطیه |


من خوشبخت بودم
خوشبخت بودم
اینطور نگاه نکنید من را
اینطور صدا نکنید من را
اینطور به سکسکه ام
نیاندازید


و عبور جویبار
از  کوه
و بوی آرام شبدر
بوی آرام مهتاب

توی مدرسه من
با خودکار صورتی
بوی مهربان عطر
دعا

شعر

درس

تا مرگ

من خوشبخت بودم

خوشبخت بودم

اینطور نگاه نکنید من را

اینطور صدا نکنید من را
اینطور به سکسکه ام
نیاندازید ...


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:0 توسط عطیه |



می خواهم از تو حرف بزنم

ولی کلمه اتفاق نمی افتد
در نمی زند
صدا نمی کند
هر چه گریه می کنم
کلمه دیگر برای آمدن
عجله ندارد
کراوات می زند
می نشیند آن بالا
توی چشمهای من
نگاه می کند
و می گوید
"حال نمی کنم که اتفاق بیافتم...


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:18 توسط عطیه |


زردترين برگ ِ درخت

به سرمای ِ آخرين بوسه ها

بر زمين می نشيند

و

پائيز

در شرمی سرخ

از ساده ترين اتفاقی

که هميشه تلخ تکرار می گردد...







التماس دعا




+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:12 توسط عطیه |


این فکرهای لعنتی لحظه ای من را راحت... راحت؟!!

 راحتی کلمه ی دوری نیست،مشکل اینجاست که ناراحتی هم خیلی نزدیک است...



+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:56 توسط عطیه |

میگن

<دل به دل راه داره>



این دل من

اونم دل تو

پس کو راهش ؟




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:53 توسط عطیه |



سخت ميشود باور كرد

دروغهاي آسان ِتو را




+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 8:31 توسط عطیه |

 

اینک آرامشی ست خاکستری که به من باز می گردد

آرامشی که در خطوط متروک صحرا _که روزگاری به خاکستر گندم های سوخته می پیوست _نیز نمی توان جست.

آرامشی که از یک پایان _نه پایان پایان ها _سخن میگوید.شاید پایان یک فصل نه سر انجام همه سال ها

آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید و نه اختتام دردناک یک مجلس سوگواری را

نه می گوید و نه توان گفتن در اوست

نه ارزش ابتدایی یک داروی مسکن را دارد و نه از تسلیم شدگی نهایی در برابر حسی ترین دردها حکایت می کند.

آرامشی که جنجال خیابان ها,نورها و زوایا در آن فرو می نشیند و رسوب میکند.

بگذار تا در میان گرگ ها و ترسوترین مردم,پیوندی بیافرینم .

راهی ست که باید رفت.

راهی ست بازگشتنی

رفتن ستایشگر ایمان است

و بازگشت,مداح تقدیر .

خیابان هنوز عابران را جواب نگفته است .

 

 

 

(بار دیگر شهری که دوست می داشتم _نادر ابراهیمی)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:19 توسط عطیه |