X
تبلیغات
درختان ایستاده می میرند!
و اما این وبلاگ برای همه که دوستشان دارم .هر چیزی در این وبلاگ شاید که اشتباه باشد!


بنام خدا 


و انسان مجموعه ای از گل است که به آسانی خرد میشود 


دوست نداشتم امروز چیزی بنویسم...نمیخواستم تا روز مادر این وبلاگ رو به روز کنم...اما ....نوشتن اتفاق بزرگیه برای من ...اتفاق بزرگی که اتفاقهای بزرگ دیگرو کوچیک میکنه 

و تو امروز باز هم حالت بد شد و من نمیدونستم باید چیکار کنم ..نمیدونستم باید به کدوم دکتر زنگ بزنم ...نمیدونستم باید الان چی بدم بخوری تا خوب شی ..نمیدونستم باید چه دعایی بخونم تا خوب شی ..نمیدونستم باید چه رمزی بلد باشم ...

نمیدونستم و ندوستن خیلی دردناکه 

مثل اون روزها که بیمارستان بودی و من نمیفهمیدم که تو گریه میکنی ..من نمیفهمیدم روی اون ال سی دی ها کنارت چی نوشته ..من نمیفهمیدم ای اف که دکتر میگه چیه... من نمیفهمم که تو همیشه یه چیزی مثه مگس جلوی چشمت میبینی یعنی چی...من نمیفهمم وقتی میگی سرت گیج میره دقیقا چه اتفاقی میافته ...

.

.

.

.

.

و انسان گلی ست که اونو شکل دادن و بدبختانه خشک کردن ...تا شکننده بشه... 

تو حالا مثلا خوابیدی اما من میدونم تو حواست به قابلمه سوپی که گذاشتم روی گاز ، من میام توی اتاق تا تو صدای شکستنمو نشنوی ....

چون انسان گلی ست که اونو شکل دادن و بدبختانه خشک کردن ...تا شکننده بشه...

ما همه از جنس همیم اما صدای شکستن همو نمیشنویم ...دردناکه و غم انگیز ...



دیگه نباید زیاد نوشتنمو طول بدم ..زیاد نباید شکستنمو بروم بیارم ...



"و ما از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می‌گذرد کاملاً مطلع هستیم و هیچ چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست."

سطری از نامه اول امام زمان(عج) به شیخ مفید(ره)

می نویسم خدا با ماست و از تک تک ثانیه هامون باخبره و مهربونترینه...و میرم برای روز مادر از خدا برای تو سلامتی بگیرم



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:52 | لینک  | 


"

یه عمری همه دنبال کلید بهشت میگردند ...دنبال گنج...دنبال کیمیا...دنبال راز و رمز سعادت...ولی جایی دنبالش میگردن که نیست...معلومه که نیست...

 آنچه تو گنجش توهم میکنی        از توهم گنج را گم میکنی

کل قضیه خلاصش یک کلمه است...تو بگو کلید... بگو رمز...انقد که میپیچونی پیچیده نیست !خداوند متعال رمزشو تو یه کلمه به موسی (ع) فرمود.... فرمود :محبت واسه خاطر من، عداوت هم واسه خاطر من....اینکه فرمودند ولایت رمز قبولی همه ی اعماله یعنی همین...یعنی دوست داشتن واسه ی خدا...یعنی هر کی رو خدا دوست داره تو هم دوست داشته باش...یعنی ترازوی دلت بشه خدا...محبت واسه ی خدا نه واسه چشم و ابرو و خط وخال...حتی نه واسه ی دل خودت...

فقط واسه ی خدا...

 اگه معیار و میزان محبت خدا باشه اگه قدر هم نبینی باز عمل میکنی...اگه ناسپاسی هم ببینی باز عمل میکنی...اون هایی که تو رفاقت وسط کار کم میارن واسه اینه که به خاطر خدا نکردن...وگرنه تو این وادی هرچی بیشتر مبتلاشی مقرب تر میشی... 

از کیمیای مهرتو زر گشت روی من 
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

اون کیمیا که همه دنبالش میگردن "محبتِباقیش بیراه است... سنگلاخه...

حالا فهمیدی قربونت برم که چرا میگن

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

 

"

 

سکانس پایانی فیلم طلا و مس

 

 


دانلود

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:10 | لینک  | 



به نظرم همیشه نباید یه مدل فک کرد مثلا لازم نيس وقتي تو جنگل دوهزار هستيد به  درختها نگاه كنيد تا ابهت خدا رو ببينيد بعضی موقع ها کافيه برگرديد عقبو نگاه كنيد مثلا ماشين پشتي !يه سمند سفيد رنگه

 من اونها رو ميبينمو در گوشي به نجي میگم چه خوبه كه يكي انقد آدمو بخواد؛7سال واقعا مبارزه كنه تا به آدم برسه،يكي انقد آدمو دوس داشته باشه ...واقعا لذت بخشه

 فك ميكنيد چه جوري ميشه  ي پسر تهراني كه باباش معلم قرآن هستش با ي دختر كرد اروميه كه سني هستش ازدواج كنه!چه جوری میشه اینها بعد 7 سال دوری ،با این همه تفاوت بلاخره بهم برسند 

داستان از این قراره که تو گذشته نزدیک پسره با مهدی ما آشنا میشه بهتره بگیم دوست میشه و حالا مهدی واسطه ازدواج اونها شده ،2تا خونواده هم كه ناراضي؛اما بلاخره به خواست خدا اين ٢تا بعد از 7 سال سختی و رنج بهم ميرسند .

حالا اونها ي جورايي تيريپ تشكر پيش ما هستن

 

نمیدونم چه جوری این پستو میخوندید.... نمیدونم چی بگم ....خواست خدا ...یاری خدا ...نمیدونم چی بگم که حق مطلب ادا بشه ....حاج سید هاشم موسوی حداد از عرفای بزرگ حساب میشه میگه "من تعجب میکنم از سالکین که مکاشفه میخواهند ،چشم باز کنند عالم همه مکاشفات است "چی ببینیم که ایمان بیاریم ...چی ببینیم که حسش کنیم

.

.

.

خدایا تو با ما چه میکنی ؟

مارو ببخش كه با این همه بزرگي؛مهربونيت با اين همه لطف و كرمت كه تو تك تک زندگي هامون ميذاري می بینیمو نمی بینیم .بازم نگران 2؛2تا 4 تا؛امروز فردای این دنیامونیم...شرمندتم


 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:41 | لینک  | 



برای سال نو

با تمام خستگی ها و رنجهایی که داریم 

با تمام مشکلاتی که داریم

لبخند بزنیم و خوبی کنیم 

دنیا به لبخند و خوبی ما احتیاج داره

برای سال نو

برای همه

از خدای مهربون صبر و آرامش در راه رضاشو میخوام




سال نو مبارک!




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:9 | لینک  | 


بنام خدا 

و دنیا اتفاق غم انگیز دیگری است که هر روز میافتد ...

هیچ وقت توی وبلاگم اتفاقهای بد زندگیم را واضح ننوشتم ،چون یکجورهایی از آشنا ها و فامیل و دوستان و همکلاسی و خلاصه یک مجموعه گنده که بعضی وقت ها حتی حوصله ام نمیگیرد بهشان سلام کنم آدرس وبلاگم را داشتند و خب ...

وقتی میخوابم و بیدار میشم چند دقیقه ای طول میکشد تا همه چیز یادم بیاید و این برای من موهبتی بزرگ است .امروز بعد از خواب تصمیم گرفتم که عین خیالم هم نباشد.لیست وبلاگهای دوستان را کلیک کردم .حوصله وبلاگهای عاشقانه  را نداشتم .حس وبلاگهایی که شعر و متن مینویسند هم نبود آخرش یک دو سه وبلاگی را کلیک کردم .و حالم را بدتر کرد 

مثل راننده تاکسی که میگفت خانمش افسرده شده و بیمارستان روانی است و نمیدانست با دختر کوچکش چه کند.مثل پیک موتوری با احساس بی پایی که پدرش سرطان دارد  .مثل نخبه کشوری که مادرش مریض است .مثل سحر که وقتی بچه بود مادرش مرد و هیج وقت هم درست وحسابی پدر نداشت و حالا شوهرش .مثل بدهکاری که عشقش رهایش کرده .مثل تلوزیون که در مورد بیماری قلبی حرف میزند .مثل مینا که سال تحویل دلش برای پدرش میسوزد .مثل ....مثل ...مثل ..

چقدر درد داریم همه !

دیروز مهشاد از فیلمی تعریف میکرد که نقش اول در فیلم خدا میشد و اون باید به کارها رسیدگی میکرد به نظرم  یا کارگردان خیلی مسخره بود که برای کارهایی که خدا باید رسیدگی میکرد چیزهای پیش پا افتاده ای را انتخاب کرده بود یا این خارجکی ها کلا پیش پا افتاده فکر میکننند مثلا اینکه تمام زندگیشان معطوف به بلیط بخت آزمایی ست و نه هیچ چیز دیگر 

من اینها را برای چه میگویم ...چه کسی از نوشته های من سر در می آورد....

و شاید تو هیچ وقت دیگر به این وبلاگ سر نزنی .من باز میگویم شاید زیرا که ما با سایه ای از ابهام زندگی میکنیم با جرعه ای امید .زیرا که سلطنت هستی در دست مهربان و قدرتمند اوست و نه هیچ کس دیگر ...



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:26 | لینک  | 



ساده باشیم 

چه در باجه یک بانک

چه در زیر درخت 




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 8:50 | لینک  | 

 

 

هميشه فك ميكردم ميگن بو باقالي ميده يعني بوي نامطبوعي داره. الان توي يه تاكسي نشستم كه صرف نظر از مفهوم كنايه اي باقالي واقعا بوي باقالي مانده ميدهد.

 حالم صبح شنبه اي بد شد!!

بابا رحم كنيد به هموطن هاتون!

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:37 | لینک  | 



تو قلب من یه امپراطوره 

تسلیم میشه 

چون که مجبوره 



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:20 | لینک  | 



من یه دوست چینی جدید دارم که چند روز پیش بخاطر سال نو چینی با اون در مورد طالع بینی چینی حرف میزدم،شروع سال نو چینی در ماه بهمن (فاصله ۲۱ ژانویه تا ۲۱ فوریه) هستش و براساس حلول ماه جدید صورت میگیره ،طالع بینی چینی هم بر اساس سال تولد صورت میگیره،متولدین بهمن واسفند البته با توجه به اینکه تو سال تولدشون چه روزی ابتدای سال چینی بوده یکی باید به سال تولدشون اضافه کنند و بعد طالع بینی ها رو بخونند

خب البته این موضوع شامل من نمیشد اما باعث شد برم یه بار دیگه طالع بینی سال تولدمو از اینجا بخونم 

جون من طالع بینی منو داشته باشید

"دوران كودكي با شادي مي گذرد. در جواني غمگين، نااميد و پريشان است و نقشه هايش اغلب به شكست مي انجامد. دوران پيري او با اين كه در آرامش مي گذرد؛ اما از تنهايي رنج مي برد. او اغلب دور از خانواده و ناگهاني خواهد مرد"


خیلی هم خووووووب ،دست پیشگوهای چینی هم درد نکنه !




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:49 | لینک  | 


بنام خدا 

من کم مینویسم شاید دلایل متفاوتی برای اینکار دارم و کوچکترینش اینه که حوصله ندارم 

بعد از تموم اتفاقهای ناگواری که تو دوران امتحانات افتاد از سی سی یو رفتن مامان تا مرگ ناگهانی شوهرخالم ناصر 

حالا زندگی به روال عادی برگشته 

انقد که ما دیشب ساعت 1 در مورد امپراطوری گوگوریو و دوجین و گیوم یا اینکه بلاخره موهیول چیکار میخواد بکنه حرف میزدیم





امیدوارم روزهای خوبی در انتظار هممون باشه 






نوشته شده توسط عطیه در ساعت 13:23 | لینک  | 



صدای من

 به دست های تو

 نمی رسد ...




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:58 | لینک  | 



کلماتم کم آوردند...



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:16 | لینک  | 



غمگين ترين اتفاق دنيا تنهايي ست.



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:46 | لینک  | 



یه وقتهایی میشه که آدم دیگه از نوشتن لذت نمی بره ...حرف داره، ولی نوشتنش کیف نمی ده کلمه ها درست جای خودشون قرار نمیگیرند ..هی از دستت سر میخورند  ،پاک کن ات طبق معمول گم شده ...اینجور موقع ها به خودت می گی صب کن صب کن عطی نباید الان بنویسی مگه مجبوری؟ الان هر چی بنویسی بد میشه بدتر از اینی که هستی می شی ،کیف نمی کنی ،داغون میشی ولی کلمه های لعنتی خودشون میان مثل وقتی که توی مهمونی باید ساکت باشی ولی حرف زدن دست از سرت بر نمیداره احساس کنی حرف بیخود و بی جاییه ولی میل به گفتن دست از سرت بر نداره ....

برنداره ....

احساس می کنی ....

بیخیال...

من که نمی نویسم

تایپ می کنم




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:36 | لینک  | 



دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با  پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک،چک چک.... چکار با پنجره داشت؟



قیصر امین پور، دستور زبان عشق





نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:20 | لینک  | 



أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ فاطِمَةَِ الزَّهْرآءِ

سلام بر فرزند فاطمه زهراء

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ،

سلام بر آنکه بدنش به خون آغشته شد

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوکِ الْخِبآءِ ،

سلام بر آنکه حُرمَتِ خیمه گاهش شکسته شد

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ،

سلام برآنکه با خونِ زخم هایش غسل داده شد

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ فی تُرْبَتِهِ،

سلام بر آن کسى که خداوند شفا را در خاکِ شریفش قرار داد

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاِْ جابَـةُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ،

سلام بر آن کسى که زیر گنبد حرمش دعا مستجاب است


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چشم ها دیدند و عقل ها باور نکردند....






نوشته شده توسط عطیه در ساعت 16:2 | لینک  | 



هوا شروع کرده به اینکه مرا اسیر خودش کند

همه چیز خوب پیش میرود

همه چیز برای ما افریده شده است

تو آمدی تا دستهای من گرم شوند...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من الان خوشحالم  شاید چون با تو صحبت کردم




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:22 | لینک  | 

حق با علي(ع) ست.
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:20 | لینک  | 

 

نه از خودم فرار کرده ام

نه از شما

به جستجوی کسی رفته ام که

"مثل هیچ کس نیست"

نگران نباشید

یا با او

باز میگردم

یا او

بازم میگرداند

تا مثل شما زندگی کنم...!

 

محمد علی بهمنی

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 20:15 | لینک  | 



از کجا باید بنویسم تا این نوشته خوب از آب دربیاد

ما رنج تحمل میکنیم که بزرگ بشیم ؛تمام و کمال

مامانی یه بیست روزی میشه که به خاطر دیسک کمرش استراحت میکنه و ی هفته ای است که پای نجی شکسته داستان همه چی خیلی مفصله  و الان وقت زیغه.من روزهای زوج بعد از دانشگاه میام خونه و روزهای فرد میرم خونه نجی تا کمک اون باشم .حالا ما دیگه کارهای خونه رو میکنیم ،من  و نرگس و زینب.و این وسط کلی بزرگتر میشیم

همینجوری هی اولیهام داره پر میشه ،اولین آبگوشت.اولین مهمون  که تو واسش غذا درست میکنی و اولین دمی،اولین خوراک،اولین عدس پلو و ...

بذارید ازافتخاراتم بگم  .ی روز بابایی گفت که امروز دلش آبگوشت میخواد و من شروع کردم . خاله شهنازم خیلی اتفاقی اومد و ما ناهار نگهش داشتیم .بابایی عادتش اینه که ایرادهای غذارو بگیره تا حسنهاشو .اما اونروز پیش عمویی نشست گفت نمیدونی این دیروز چه آبگوشتی درست کرده بود.خبر رسید خاله شهنازم رسیده خونه خیلی تعریف کرده .خلاصه بگم اینجا  آبگوشتهای عطی در حد کبابهای نایب معروف شده

 دیگه چی  بگم ...دلتون نخواد این ترم 20 واحد تپل هم برداشتم و همه چی هی باهم اتفاق میافته ،هم درس هم کارهای خونه نجی کارهای خونه خودمون و.. واسه همین نمیرسم خیلی بیام بنویسم البته یکم دستم تو کارکردن راه افتاده بیشتر از قبل میام اما خب شب ها وقتی میخوابم یاد سخن لقمان میافتم که میگفت اگه خیلی خسته باشی ،هرجای خوابی  هرچند ساده و سخت واست لذت بخش میشه (نمیدونم یه چیزی تو این مایه هاا بود دیگه )خلاصه شبها نمیفهمم چه جوری بیهوش میشم  و روزهام پر از کاره و فکر...

.

.

.

.

.


زندگیمون جز جز بهم میچسبه تا تموم شه و ما هرروز یه کمی از اونو میچشیم خوب یا بد، بعضی هاش به ذائقمون میخوره و بعضیهاش ....

.

.

.

خوبم من

به کارت برس



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:18 | لینک  | 


اين مساله روزهاي تولد و ماههاي تولد چند وقتي است كه روي تفسير من از آدمها تاثير مي گذارد. براي خودم خيلي مهم شده مثلا اینكه  من  و گونازاگا ، کوبلایی خان  یا همین جاری نجی همه اول مهر به دنیا آمده ايم . خُل بودن خیلی لذت بخش است مثلا  وقتي آدم مي بيند كه تا چه حد قابل پش بيني است

دیشب تولد من بود .هرسال یک جشن تولد میگیریم برای اول بزرگ شدنم.کیکی که بابا گرفته بود خوب نبود .مزه کیک های خونگی میداد که ته گرفته بود .

دوستانم هم خیلی زحمت کشیدند و به هر مدلی که بود تبریک گفتند واقعیتش اینکه امسال برایم خیلی مهم نیست هر چه آوردید و نیاوردید ممنونم .

اما برای تولد هفتاد سالگیم کلاه بوقی بیاورید احتمال زیاد آن موقع چربی خون داشته باشم یا قندم از مرز گذشته باشد و نوه هام هی بیان بگن ننجون نخور و من مثل عزیزی خودم  که اصلا توجهی به  این حرفها ندارد و همیشه انگشتتش توی قابلمه های پر از روغن است ،کیکم را میخورم .احتمالا باید  با آهنگ خالو خالو یار ما خیلی قشنگه   یا سرتو بالا کن یه نیگا به ما کن  برقصید چون من با آهنگ های جوات بیشتر حال میکنم ، از همین الان گفتم که واسه اون موقع آماده باشیدو غر نزنید که لباس فاخر ندارید  

 دیروز ،روز تولد بیست و یک سالگیم بود کلی  گریه کردم  که  چرا هی گنده میشم اما بزرگ و آدم نمیشم. و اینکه  اول مهر ،منتظر اتفاقی  بودم و کلی توی حالم خورد و نیافتاد . بقیه دلایلش هم نمیگویم  بماند  آخر به شما کلا ربطی ندارد  .اما خلاصه توی تولد بیست و یک سالگیم  آخرش کلی قول دادم به خودم .از همه شما واقعا معذرت میخواهم من را ببخشید که هی فرت و فرت قول میدهم   اما  خب معلوم نیست آدم چقد باید به خودش قول دهد تا عمل کند؟





نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:27 | لینک  | 


میدونید ی جورایی خیلی خوشحالم که دانشگاه تهران درس میخونم.اینجا خاصیتهایی داره که شاید خیلی از دانشگاهها نداره


امروز جشن ورودی جدیدها بود.میتونید تصور کنید کلی بچه متفاوت از جاهای مختلف،پدر مادرهای متفاوت ،طرز صحبت های متفاوت ،فرهنگهای متفاوت و....چه طوری  میشه سرنوشت این همه تفاوت، به یه جای مشترک میرسه 


یادمه اولین روز دانشگاهو با زینب رفتم .نرگس ،زینب،نجی نقش بزرگی تو  زندگی من داشتند که به اینجا رسیدم (اونهایی که خواهر ندارند بسوزند)، اماخب اولین روز درس وکلاسو دانشگاهو خودم تنهایی رفتم و جالبش اینجاست همون روز تموم مدارک تحصیلیمو گم کردم واسه همین روز دوم نرگس باهم اومد و كلي تو راه دعوام كرد که  شايد یکم ادم شم


حالا تعداد روزهایی که دانشگاه اومدمو یادم نیس.همیشه همينه اولین و آخرین چیزها مهم میشن.با اینکه اونهای دیگه هم فرقی ندارندااا.اینم یکی از قانونهای روزگاره دیگه که مربوط میشه به شانس طرف


حالا ی عالمه ادم اینجاس امیدوارم همشون هرروز بیشتر خودشونو پیدا کنند و لبخند بزنن


نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:31 | لینک  | 

 


حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،
بی آشنا بودن است ،
گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،
وطن پرست بودن و در غربت بودن است .
عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،
زیبا بودن و عشق نجستن است ،
نیمه بودن است ناتمام زیستن است
بی انتظار گشتن است ،
چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،
نوازنده بودن و چنگ نداشتن است
متن بودن و خواننده نداشتن است
در خلا زیستن است ،
برای هیچ کس بودن است
برای زنده بودن کسی نداشتن است
بی ایمان بودن است
بی بند و بی پیوند و آواره بودن است
جهت نداشتن است
دل به هیچ پیوندی نبستن است
جان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است .
اینها درد های وحشی بود
دردهای دل های بزرگ و روح های عالی
چگونه انسان می تواند باشد و رنج نکشد ،
باشد و دردمند نباشد ؟
من به جای بی رنجی و بیدردی همیشه آرزو می کرده ام که خدا مرا به غصه ها و گرفتاری های پست و متوسط روزمره مبتلا نکند ، بکند اما روحم ، دلم ، احساسم را در سطحی که این دست اندازهای پست را حس کند پایین نیاورد ، چه کسانی از چاله وله های راه رنج می برند و خسته می شوند و به ناله می آیند ؟ کسانی که می خزند بیشتر ، آنهایی که می روند کمتر ،آنها که می پرند هیچ …


                                                                            گفتگوهای تنهایی ص ۷۲۴-دکتر شریعتی

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:26 | لینک  | 

 

منو درگیر خودت کن!

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:17 | لینک  | 



مي بينم كه

 مي بينيد كه

 من حرفام تموم شده



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 14:31 | لینک  | 

ما دیروز رفتیم سینما .فیلم هیس دخترها فریاد نمیزنند دیدیم .به نظرم خوب بود و قابل تامل .با بعضی فیلم های روی پرده که جایزه میگیرند اصلا قابل مقایسه نبود (مثلا اونی که منو فرناز رفتیم باهم دیدیم  و فک کردیم که چی بود این فیلم آخه؟!دوبله فارسیش چی بود دیگه!؟بعدم کلی خندیدم  که کلی آدمو سرکار گذاشتیم و تبلیغشو کردیم  اخه فیلم اصلا خیلی .....هیچی بیخیال .بیش از این خون خودمو کثیف نمیکنم )

مشکلات جامعه مارو میگفت که آدمو غمگین میکنه .طرز تفکر آدمهایی مثله خودمون که آدمو غمگین میکنه .فرهنگ های دست و پا شکسته خودمونه که آدمو غمگین میکنه.چی بگم آخه .از حقوقی که هرروز از زنها کم میشه و به مردها اضافه میشه .نه اشتباه نکنید دین اسلام کاملترین دین هست و توی این شکی نیست ،ما آدمها هستیم که داریم اشتباه میریم ،تا کی؟معلوم نیست

در همین نزدیکی ،توی همین وبلاگها ،توی خونواده های خودمون ،از اتفاقهایی که هرروز میبینیم و هیچی نمیگیم .

سرداربی شمشیر ،شاید خیلی حالیش باشه .اما جلو دشمنه ،به تفکراتش کار نداره به شمشیرش خیره شده .حالا هم سردار قصه بی شمشیر ،دنیا پر از سردارهای بی شمشیر که ساکتند از ترس دشمن پیش رو و تصمیم میگیرند نرم بشن،هر روز نرم تر ...

 

 

 

"حالا از اینکه میخواهید نرمتر میشم

مرد نه ابری شلوار پوش میشوم "

 

ولاديمير ماياکوفسکی

 


روز خوش 



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 15:41 | لینک  | 



آدم به تلخی گریه میکند
و بعد یادش می آید 
که تلخی 
برای دنیا چیز تازه ای نیست
عجیب است این حقیقت تاثیر روی گریه آدم نمیگذارد

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 15:29 | لینک  | 



محیا داره از نرگس سوال میپرسه .بعد نرگس بهش میگه میکشمتااااا.بعد با هم کلی  میخندن 

فک کنم اولین بار یکی به یکی دیگه گفته میکشمتا ،بعد اون یکی گفته برو بابا ،مال این حرفا نیستی .بعد طرف خودشو یه ور انداز کرده دیده  راست میگه .بعد از بلوفی که خودش زده خنده اش میگیره.اون یکی هم میخنده و داستان به خوبی و خوشی تموم میشه 

حالا ما هر روز چند بار به طرف مقابل که خیلی دوستش داریم میگیم میکشمتا ...از فرط دوست داشتن 


حالا جدا از اینها 

راهنمایی که بودم معلم ادبیاتمون گفت که باید یه ضرب المثل انتخاب کنیم و داستان به وجود آمدنشو گیر بیاریم .حال کردید بالا تو یه ثانیه ای که مامانی داره جیغ میزنه برم صبونه بخورم چه داستانی از خودم در کردم . 

گفتم  اگه تو داستان اینا گیر هستید در خدمتم . 

بیکاری تو جوونا بیداد میکنه.یه پرورشگاه واسه رضای خدا میرفتیم اونجا هم بس که بچه ها دوستم دارن همش زنگ میزنن میگن خانوم جلسه بعد کلاس نباشه  میبینید چقد به درس دادن من علاقه دارن .


کافیه دیگه ،برم صبونه بزنم 

روز خوش

  


 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 8:58 | لینک  | 



میدونید من هیچ وقت آدم  با سیاستی نبودم(نمیدونم سیاست اینجا واژه درستی هست یا نه ،چیز دیگه ای پیدا نکردم) شاید بهتر باشه بگم همیشه فکر دیگران در مورد خودم خیلی واسم اهمیت نداشت .همه جا هر طور که خوشم میومد بودم .همه جا  البته نه .بعضی وقت ها هم شده که  خودم نبودم فک میکردم اینم بخاطره خودمه که خودم نیستم .بعدا فهمیدم ضربه مهلکی زدم به خودم .واسه همین همیشه سعی میکنم خودم باشم حتی اگه دیگران خیلی خوششون نیاد.

یکی از ابعاد شاید همین جا باشه مثلا اینهایی که با یه اسمه دیگه خودشونو معرفی میکنند وبلاگ مینویسند یا توی دنیای مجازی اصلا یه کس دیگه اند یا پنهانی فعالیت میکنند .خوشم نمییاد که هیچ ،قبلا اصلا نمیتونستم کارشونو واسه خودم توجیه کنم  حالا یکم بزرگتر شدم  فک میکنم فهمیدم واسه چیه .آدمها که بزرگتر میشن آگاهیشون بیشتر میشه همین باعث میشه که ترسشونم بیشتر بشه بهتر بگم آگاهی با ترس رابطه مستقیم داره .اینو تو اسب سواری دیدم بچه ها بهتر از بزرگها یاد میگیرن چون نمیترسند بی پروا کار میکنند  .چون نمیدونند  مثلا اگه بند لژ ول کنند از روی اسب بیافتن ،شکستگی ،قطع نخاع یا هر چیز دیگه ای ، دقیقا یعنی چی . ...عواقبو نمیدونن 

حالا الان میخوام بسته صحبت کنم . ببخشید نمیتونم خودم نباشم و نمیتونم چیزی هم نگم چون در هر صورت به خودم مدیون میشم پس بنظر خودم بهتره بسته صحبت کنم

 یه اتفاقی ۲۳ ساله که نیافتاده درسته که بیشتر از سن منه اما خب من ازش خبر دارم ، دوست داشتم که بیافته ،بهش زیاد فک میکردم یه موقع هاییم یادم بود دعا میکردم .امروز فک کردم که نکنه من نباشمو این اتفاق بیافته .یاد حرف خاله شهناز افتادم اون همیشه میگفت باید با جزییات دعا کنی .چیزهای زیادی هست که باید بهش فک کرد . مثلا چی میتونه آدمو خوشحال کنه خیلی .چه اتفاق بزرگی تو زندگی خیلی خیلی خوشحالت میکنه .داشتم به این فک میکردم .فک کردم آدم کوچیک میشه اگه یه اتفاق خیلی خوشحال و خیلی ناراحتش کنه .خیلی های احساسات میتونه آدمو خیلی کوچیک کنه .زندگی در حین سادگی که میگذره خیلی پیچیده است .فک میکنی فقط یه سواله جواب میدی راحت اما خلاصی نداره .

یادمه تو یه کتابی میخوندم که نوشته بود زندگی ما تو دنیا ،مثه زندگی مورچه تو قصره که از قصر به این بزرگی فقط سوراخ خودشو و اطرافشو میبینه .واسه ما هم این دنیا خیلی بزرگه  باید بیشتر از ۱۰ بار گوگل مپ زوم  کنی تا برسی به محل زندگیتون.چند بار دیگه میشه دقیقا پشت بوم خونتون .حالا هرکدومشون چه مقیاسی دارن و چی میشه مهم نیست . مهم اینه که یهو وسط این همه آدم راحت یه نفره پیدا میکنی و میبینی که اونی که فک میکردی دوره چقد نزدیک بوده .بعد میگی اییییییییییییه دنیا چقد کوچیکه .وقتی به تناقض میخوری همین میشه .جالب نیست اصلا

دیشب شبکه جام جم یه آدمی دعوت کرده بود که مغزش عین ماشین حساب عمل میکرد .البته تو چهار عمل اصلی .نمیدونم این  اسمش چیه .اینجا میگن عجوبه .اما خب بعضی های دیگه میگن بیماری.اسم بیماریش اتیسم .بیماری که مغزت متفاوت از دیگران عمل میکنه .مثلاخیلی به جزیات توجه میکنه یا خیلی منطقی میشه یا .... توی انیمیشن مری و مکس ،مکس بیماری اسپرگر داره . اسپگر هم یه نوعی از این بیماریه . مکس همش به این فک میکنه که منطق با اتفاق های دنیا خیلی تناقض داره .اشتباه تلوزیون ما یه طرف .دارم به تناقضات دنیا فک میکنم 

یکی منو کمک کنه که امشب دقیقا دارم در مورد چی حرف میزنم .خودمم خیلی نمیدونم .یعنی یه عالمه مسئله هست که مربوط به یه قضیه میشه .و من اصلا نمیتونم طبقه بندی کنم. میدونم شما هم خیلی ازش سر در نیوردید 


بیخیال یه چیزی گفتم که گفته باشم


شب  خوش 

 




پ . ن:دانلود انیمیشن مری و مکس

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 23:21 | لینک  | 

 

عيدتون مبارك

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:41 | لینک  |