و اما این وبلاگ برای همه که دوستشان دارم .هر چیزی در این وبلاگ شاید که اشتباه باشد!

 

غیر از تو مرا دادرسی نیست .....

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 20:14 | لینک  | 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:50 | لینک  | 

بنام او 

 امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دست هام وپاهام  مثل قطب سرد بود ...مثل کره زمین شده بودم...

نمیدونم شاید  هیچ چیزی در زندگی مثل بحرانها آدم و بزرگ نمیکنه... هر روز مجبور میشید چیزهای جدیدی یاد بگیرید واین شما رو بزرگتر میکنه ...بزرگ تر...با هر بحران چشم هاتون از حقایقی که ندیده بودید و یا نتونسته بودید ببینید باز میشه و ادم ها را از جنس های دیگه ...مدلهای دیگه ...زوایای دیگه دوست میدارید...

امروز میگم خوندن حقایق زندگی کافی نیست ...حتی وقتی هایلایتشونم بکنید به درد نمیخوره ...یا توی دفترچه یادداشت کنید که یادتون نره ...روزی 5 بار بخونید که ملکه ذهنتونم بشه ...اونم کافی نیست ...حقایق باید درک کرد ....باید گرفتشون توی دست ...حسشون کرد ...بعد در موردشون حرف زد ...

" اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 
که اشتباه نمی‌کنند! 
بايد راه افتاد، 
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند 
بعضی هم به دريا نمی‌رسند. 
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد! "

از خودم خوشحال ام که مینویسم ...نوشتن حالمو خوب میکنه

مهم نیست کسی اینجارو میخونه یا نه ... راستش من برای خودم مینویسم ...خوب گفتم که من ی جورایی خودخواه ام... نگفتم...خوب حالا میگم...

قبلا میگفتم چینی ها میرن بهشت ...اونا باعث شدند مردم راحت به خواسته هاشون برسن حالا با کیفیت پایینتر ....اونا باعث شدن چیزهای کوچیک دست نیافتنی نباشه واسه بعضی مردم...چینی ها خواسته های مردمو حتی شده کمی بزرگ کردن

مامانی دیشب خوابش نبرده ...الان خوابیده و من هم عین خیالم نیس که کلی کار دارم ...از صبح زود نشستم و هی یه شعر از یه شاعری میخونم و کیف میکنم ...شاعران وارثان خرد و روشنی .

امروز  وقتی کره زمین بودم ی قرص خوردم و آدم شدم و  امروز میگم داروسازها  هم میرن بهشت ....

شاعرها و نویسنده و دکتر و داروسازها خیلی به گردن من حق دارند ...دوستشون دارم 

من دارم میزنم توی خاکی....حالا نگید اینها از عوارض خونه نشستنه... عوارض کتاب خوندنه ...عوارض  کوک زدنه ....

نه بابا...

خوبم ....باید به کارها برسم ....

روزخوش

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:5 | لینک  | 

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 تذکره المتقین-عارف ربانی محمد بهاری همدانی 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 20:17 | لینک  | 

 

بنام خدا

 

مینوسیم با اینکه نوشتن توی بلاگفا مثل قبل ترها حالم را بهتر نمیکند .بلاگفا برایم مثل دوستی بود که خیلی رویش حساب میکردم اما آخرش یکهو یک روزی وبلاگم را که خیلی دوستش داشتم  با تمام آرشیو 10 ساله اش دزدید.حالا درست که یک چیزهایی را کم و بیش برگردانده اما یکجورهایی اعتمادم را به بلاگفا از دست داده ام  .برای همین ترجیح داده بودم نوشته هایم را دیگر اینجا ننویسم و این چند وقت توی یک فایلی نوشنه هایم را مینویشتم تا یک وقتی حوصله کنم  یک وبلاگ جدید با یک سرور دیگر درست کنم امروز داشتم دنبال نوشته هایم توی این لپتاپ لعنتی میگشتم که کاملش کنم ،اما نبود. احتمالا  ارمیا یا محیا پاکش کرده ، خیلی ناراحت شدم از خودم که توانایی نگه داشتن نوشته هایم را هم ندارم برای همین  فکر کردم حداقل اگر توی بلاگفا ثبتش کنم آخرش همه تقصیرهای دنیا پای همین بلاگفا نوشته میشود

اینطوری شد که حالا دارم با تمام ترسم از رفتن تمام نوشته هایم باز هم اینجا مینویسم.

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 13:54 | لینک  | 

بنام خدا

 

زندگی در جریانه ...

و من این روزها خیلی ملموس تر از قبل میگم که خیلی بهترم ، و هرروز معنای بهتر بودنو بیشتر از قبل  میفهمم و لمس میکنم . اینکه هر روز میتونم یه کاری انجام بدم که تا دیروز نمیتونستم .راه رفتن یادم اومده و اینکه دیگه نمی لنگم، و آخرین دستاوردم اینه که  راحت میتونم دو زانو بشینم و پروژه بعدی که با خودم گذاشتم اینکه روی پنجه هام راحت بتونم راه برم ...

 

زندگی در جریانه ...

من این روزها نعروسک های نمدی درست میکنم و شاید یه گالری بزنم ...

 

زندگی در جریانه...

و ما هم در جریان زندگی ... 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:22 | لینک  | 

 

درست وقتی پای جان کری شکست ،خودرو ال 90 سفیدی هم از روی پای راست من رد شد.

البته خدا با من خیلی مهربانتر است تا با جان کری ! اون هیچ وقت نفهمید که اینور دنیا هم یکی مثله خودش هست اما من فهمیدم اونور دنیا کسی هست که مثله من پاش داغون شده !

شاید همین کافیه تا آدم احساس تنهایی نکنه !

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 14:20 | لینک  | 

 

 

امروز دلم عجیب برای دانشگاه تنگ شد آنقدر که پیش خودم گفتم کاشکی کارت المثنی دانشجویی ام را مفقودی میزدمو پس نمیدادم .

اون موقع ها هروقت هرکس از من درمورد انتخاب رشته سوال میپرسید ،قاطعانه میگفتم حواستان به  رشته دوست داشتنیتان باشد،نه دانشگاه !حتی تاکید میکردم که این عمارت های دانشگاه تهران ،این دیوارهای سیمانی ،این 50 تومنی که هرروز از ریزش رد میشوم  کاری برای دوست نداشتنهای آدم نمیتواند بکند.

آخرین امتحان کارشناسیم را که دادم . فکر میکردم یک روزی دلم برای یکی هم که شده توی دانشگاه تنگ میشه ! توی  لیستم همه بودند،همه آنهایی که فکر میکردم شاید یک روزی دلم برایشان تنگ شود .بچه مثبت ها، بچه پولدارها، شهرستانی ها، بسیجی ها، منافق ها، فیس و افاده ای ها، سیگاریهای کلاس، دخترباز ها، ریش دارها و بی ریش ها، دماغ عملی ها، سیبیلو ها ،ابرو پاچه بزها ...همه و همه  توی لیستم بودند . حالا چند ماه شده که درست و حسابی عین بچه آدم دانشگاه نمیروم اما دلم برای هیچکدامشان ،حتی برای پسر سیاه پوستی که همیشه دوست داشتم دوست صمیمی من باشد هم تنگ نشده !

اجازه بدهید همین امروز حرفهایم را پس بگیرم .مسخره است خب! اصلا شاید باورتان هم نشود. اما بعضی وقتها دیوار سیمانی بهتر از شونصد تا آدم است، پر از خاطره تنهایی است که بعضی هایش به هزار تا خاطره با بعضی آدمها می ارزد.

بخاطر همین الان دلتنگ پنجره ی قراضه ی اولین کلاس سمت راست طبقه دوم دانشکده ادبیات هستم !

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:12 | لینک  | 

 

 

اَحَبُّ الاعمالِ اِلَی اللهِ الصَّلاةُ لِوَقتِها ثُمَّ بِرُّ الوالِدَین ثُمَّ الجِهادُ فی سَبیلِ اللهِ

بهترین کارها در نزد خدا نماز به وقت است سپس نیکی به پدر و مادر  سپس جنگ در راه خدا.

نهج الفصاحه ص167

 

 

 

بابا روزت مبارک!

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:20 | لینک  | 

 

 

چقدر بد است که همه فکر کنند آدم همه حرفهایش را میزند وقتی هزاران کلمه نگفته همینطور توی دل آدم کوه میشوند.

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 11:28 | لینک  | 

 

 

امروز بیشتر از همیشه حواسم به موتوری ها بود ،حواسم به بچه ی فال فروش ،به شلوغی مترو ،به فروشنده زیر سارافونی ،فروشنده رژ مخملی ....امروز حواسم به همه اینها بیشتر بود .وقتی برمیگشتم کیفم را سفت تر از بقیه روزها نگه داشته بودم،نه اینکه نقاشی ونگوک توی کیفم باشد هااااا نه ..توی کیفم چهار سال و نیم تنهایی بود، چهارسال و نیم صبر برای چیزهایی که ذوست نداشتم  بود، چهار سال  و نیم دلهره اینکه نکند یک روزی بفهمند معدلم را اشتباه وارد کردم،چهار سال و نیم سختی که حالا شده بود  کاغذ A4  روغنی که امضا کردم دریافت شد !

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:26 | لینک  | 

 

 

آسمون هم دلش غصه داره...

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:22 | لینک  | 

 

درست!

درست که دکتر نشدم،درست که هیچ وقت توی مهمونیها خیلی خانومانه کت و دامن و کت و شلوار نپوشیدم و موهایم را مصری کوتاه نکردم و گیره بزنم .درست که چاق نشدم ،مستقل نشدم،پول جمع کن نشدم ،خوش غذا نشدم و...

همه اینها درست !

من اونی که تو میخواستی نشدم!

اما تو بهترین مامان دنیایی که حالا مال منی !

روزت مبارک!

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:21 | لینک  | 

 

 

من چند شب پیش خواب تو رو دیدم که یه پانچ زرشکی پوشیده بودی ...چند شب پیشش هم خوابتو دیده بودم ...اومده بودی اینجا ...دیشب از کنار خونه مادربزرگت رد شدم ...احتمالا تو اونجا بودی ...و امروز در مورد اینکه خواهرها یه تکه ای از بهشتند یه مطلب خوندم ...وفک کردم که خاک تو سرم که انقد خودمو میگیرم جهنمو ضرر به تو پیام دادم و تو طبق معمول تو ی فاز دیگه بودی ...من میخواستم حالتو بپرسم و  پرسیدم با اینکه جمله هاموون با هم فرق میکرد ...با اینکه طبق معمول کلی از هم فاصله کلامی ، زمانی ،مکانی داشتیم ...تو میگی خوبم ...و من میگم خداروشکر که خوبی..تو داری در مورد رفوزگی حرف میزنی ...من به اینکه چقدر حرفامون با هم فرق داره فکر میکنم و میگم که ایمان دارم تو باهوشی و تو دیگه حرفی نمیزنی ...

نمیدونم ...یه احساس ترس و کمی ناتوانی و شاید کمی بیحوصلگی همراهمه ...دنیام پر از جنگ های تحمیلی شده که خستم کرده ...

من دستم را شستم از دنیا ...

دیروز مهشاد به من زنگ زد و گفت که باید ی کلاسی ثبت نام کنیم ...و من  هی حرفهای بیخود میزنم  و خودمو تو چالش انتخاب قرار نمیدم و بهش میگم الان ذهنم خیلی درگیره ...بعدا ...الکی بهش میگم که شب تصمیممو میگیرم و بهت میگم ...

اما اصن بهش فکر نمیکنم 

و فکر میکنم که ی قسمتی از زندگیمو گم کردم...

و شاید قسمت مهمی بوده ... در لیستم مینویسم ...

 

تو  هنوزم حرفی نزدی ...من مینویسم خوشحالم که احساسم اشتباه کرده و تو خوبی ...تو هنوزم حرفی نزدی 

و واسه اینکه من ناراحت نشم میگی چیکارا میکنی .....من کلی واست مینویسم و منتظرم میشم تو جواب بدی ...تو به من زنگ میزنی و ما کلی بیخودی حرف میزنیم ...

و من الکی خالی میشم 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 12:7 | لینک  | 

 

 

با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام

آمده ام بلکه نگاهم کني
عاشق آن لحظه ي توفاني ام

دلخوش گرماي کسي نيستم
آماده ام تا تو بسوزاني ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام

ماهي برگشته ز دريا شدم
تا که بگيري و بميراني ام

خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
ديرزماني است که باراني ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام

 

"محمد علی بهمنی"

 

ی مطلب نوشتم ...

روزها را تعریف کردم و اتفاقاتی که گذشت ولی نگذاشتمش روی صفحه و گفتم همه ی اضافه ها باید خط بخورند,

بعدش این شعرو برای چندمین بار خوندم و دو تا دستمال کاغذی خرج دماغم کردم و فکر کردم که این شعرو خیلی دوستش دارم و نمیتونم فقط یه بیت ازشو بنویسم ...خیلی ها ...خیلی ...

 

 

روزتون خوش

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:2 | لینک  | 

 

 

بنام خدا 

دروغ چرا ، از اوایلش که بگذریم ،سال خیلی بدی هم نبود ،حالا هم نمیدانم چرا اینقدر بیخودی به سال 94 و ر روزهای نیامده خوش بینم.باور کنید که خیلی خسته ام به اندازه تمام این سالها  ،خدا را چه دیدید شاید امسال سال آرزوهایمان باشد ،اصلا شاید قرار است عاقبت امسال این روزگار سرکش را رام کنیم .

 

از خدا بهترین سرنوشتها را در دنیا و آخرت برای همتون میخوام ....

سال نو مبارک  !

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 0:25 | لینک  | 

کاریکاتور : کامبیز درم بخش

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 9:16 | لینک  | 



تو قلب من یه امپراطوره 

تسلیم میشه 

چون که مجبوره 



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:20 | لینک  | 



من یه دوست چینی جدید دارم که چند روز پیش بخاطر سال نو چینی با اون در مورد طالع بینی چینی حرف میزدم،شروع سال نو چینی در ماه بهمن (فاصله ۲۱ ژانویه تا ۲۱ فوریه) هستش و براساس حلول ماه جدید صورت میگیره ،طالع بینی چینی هم بر اساس سال تولد صورت میگیره،متولدین بهمن واسفند البته با توجه به اینکه تو سال تولدشون چه روزی ابتدای سال چینی بوده یکی باید به سال تولدشون اضافه کنند و بعد طالع بینی ها رو بخونند

خب البته این موضوع شامل من نمیشد اما باعث شد برم یه بار دیگه طالع بینی سال تولدمو از اینجا بخونم 

جون من طالع بینی منو داشته باشید

"دوران كودكي با شادي مي گذرد. در جواني غمگين، نااميد و پريشان است و نقشه هايش اغلب به شكست مي انجامد. دوران پيري او با اين كه در آرامش مي گذرد؛ اما از تنهايي رنج مي برد. او اغلب دور از خانواده و ناگهاني خواهد مرد"


خیلی هم خووووووب ،دست پیشگوهای چینی هم درد نکنه !




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 19:49 | لینک  | 


بنام خدا 

من کم مینویسم شاید دلایل متفاوتی برای اینکار دارم و کوچکترینش اینه که حوصله ندارم 

بعد از تموم اتفاقهای ناگواری که تو دوران امتحانات افتاد از سی سی یو رفتن مامان تا مرگ ناگهانی شوهرخالم ناصر 

حالا زندگی به روال عادی برگشته 

انقد که ما دیشب ساعت 1 در مورد امپراطوری گوگوریو و دوجین و گیوم یا اینکه بلاخره موهیول چیکار میخواد بکنه حرف میزدیم





امیدوارم روزهای خوبی در انتظار هممون باشه 






نوشته شده توسط عطیه در ساعت 13:23 | لینک  | 



صدای من

 به دست های تو

 نمی رسد ...




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 22:58 | لینک  | 



کلماتم کم آوردند...



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:16 | لینک  | 



غمگين ترين اتفاق دنيا تنهايي ست.



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:46 | لینک  | 



یه وقتهایی میشه که آدم دیگه از نوشتن لذت نمی بره ...حرف داره، ولی نوشتنش کیف نمی ده کلمه ها درست جای خودشون قرار نمیگیرند ..هی از دستت سر میخورند  ،پاک کن ات طبق معمول گم شده ...اینجور موقع ها به خودت می گی صب کن صب کن عطی نباید الان بنویسی مگه مجبوری؟ الان هر چی بنویسی بد میشه بدتر از اینی که هستی می شی ،کیف نمی کنی ،داغون میشی ولی کلمه های لعنتی خودشون میان مثل وقتی که توی مهمونی باید ساکت باشی ولی حرف زدن دست از سرت بر نمیداره احساس کنی حرف بیخود و بی جاییه ولی میل به گفتن دست از سرت بر نداره ....

برنداره ....

احساس می کنی ....

بیخیال...

من که نمی نویسم

تایپ می کنم




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 7:36 | لینک  | 



دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با  پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک،چک چک.... چکار با پنجره داشت؟



قیصر امین پور، دستور زبان عشق





نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:20 | لینک  | 



أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ فاطِمَةَِ الزَّهْرآءِ

سلام بر فرزند فاطمه زهراء

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ،

سلام بر آنکه بدنش به خون آغشته شد

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوکِ الْخِبآءِ ،

سلام بر آنکه حُرمَتِ خیمه گاهش شکسته شد

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ،

سلام برآنکه با خونِ زخم هایش غسل داده شد

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ فی تُرْبَتِهِ،

سلام بر آن کسى که خداوند شفا را در خاکِ شریفش قرار داد

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاِْ جابَـةُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ،

سلام بر آن کسى که زیر گنبد حرمش دعا مستجاب است


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چشم ها دیدند و عقل ها باور نکردند....






نوشته شده توسط عطیه در ساعت 16:2 | لینک  | 



هوا شروع کرده به اینکه مرا اسیر خودش کند

همه چیز خوب پیش میرود

همه چیز برای ما افریده شده است

تو آمدی تا دستهای من گرم شوند...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من الان خوشحالم  شاید چون با تو صحبت کردم




نوشته شده توسط عطیه در ساعت 21:22 | لینک  | 

حق با علي(ع) ست.
نوشته شده توسط عطیه در ساعت 10:20 | لینک  | 

 

نه از خودم فرار کرده ام

نه از شما

به جستجوی کسی رفته ام که

"مثل هیچ کس نیست"

نگران نباشید

یا با او

باز میگردم

یا او

بازم میگرداند

تا مثل شما زندگی کنم...!

 

محمد علی بهمنی

 

 

 

نوشته شده توسط عطیه در ساعت 20:15 | لینک  | 



از کجا باید بنویسم تا این نوشته خوب از آب دربیاد

ما رنج تحمل میکنیم که بزرگ بشیم ؛تمام و کمال

مامانی یه بیست روزی میشه که به خاطر دیسک کمرش استراحت میکنه و ی هفته ای است که پای نجی شکسته داستان همه چی خیلی مفصله  و الان وقت زیغه.من روزهای زوج بعد از دانشگاه میام خونه و روزهای فرد میرم خونه نجی تا کمک اون باشم .حالا ما دیگه کارهای خونه رو میکنیم ،من  و نرگس و زینب.و این وسط کلی بزرگتر میشیم

همینجوری هی اولیهام داره پر میشه ،اولین آبگوشت.اولین مهمون  که تو واسش غذا درست میکنی و اولین دمی،اولین خوراک،اولین عدس پلو و ...

بذارید ازافتخاراتم بگم  .ی روز بابایی گفت که امروز دلش آبگوشت میخواد و من شروع کردم . خاله شهنازم خیلی اتفاقی اومد و ما ناهار نگهش داشتیم .بابایی عادتش اینه که ایرادهای غذارو بگیره تا حسنهاشو .اما اونروز پیش عمویی نشست گفت نمیدونی این دیروز چه آبگوشتی درست کرده بود.خبر رسید خاله شهنازم رسیده خونه خیلی تعریف کرده .خلاصه بگم اینجا  آبگوشتهای عطی در حد کبابهای نایب معروف شده

 دیگه چی  بگم ...دلتون نخواد این ترم 20 واحد تپل هم برداشتم و همه چی هی باهم اتفاق میافته ،هم درس هم کارهای خونه نجی کارهای خونه خودمون و.. واسه همین نمیرسم خیلی بیام بنویسم البته یکم دستم تو کارکردن راه افتاده بیشتر از قبل میام اما خب شب ها وقتی میخوابم یاد سخن لقمان میافتم که میگفت اگه خیلی خسته باشی ،هرجای خوابی  هرچند ساده و سخت واست لذت بخش میشه (نمیدونم یه چیزی تو این مایه هاا بود دیگه )خلاصه شبها نمیفهمم چه جوری بیهوش میشم  و روزهام پر از کاره و فکر...

.

.

.

.

.


زندگیمون جز جز بهم میچسبه تا تموم شه و ما هرروز یه کمی از اونو میچشیم خوب یا بد، بعضی هاش به ذائقمون میخوره و بعضیهاش ....

.

.

.

خوبم من

به کارت برس



نوشته شده توسط عطیه در ساعت 17:18 | لینک  |